دفتر شعر
۱۳۴ شعر در این دفتر
با دوصد ناز ز من دوش به راه عجبیبرده ماه عجبی دل به نگاه عجبی
عشق رخت براه حقیقت سمند ماخاک درت دوای دل دردمند ما
ذیل طلب نیافته دست یقین مابگرفت دست عشق سر آستین ما
بنشین به پس زانو در مصطبه جانهاتا چند همی گردی بر گرد بیابانها
ای طایر قدوسی بر تن متن و تنهاداری پس ازین زندان بر عرش نشیمنها
اگر بعرش کشد دوست فرش ایوان راز دست دل نتواند کشید دامان را
با زلف تو صد پیمان دل بست به دستانهابشکست و گسست از هم سررشته پیمانها
بدرس دل سر زانوی ماست مکتب مادلست همنفس روز و همدم شب ما
گذشت درگه شاهی ز آسمان سرماکه خاک درگه درویش تست افسر ما
ما رهرو فقریم و فنا راهبر مابی خویشتنی کو که شود همسفر ما
تجلیگه خود کرد خدا دیده ما رادرین دیده درآیید و ببینید خدا را
پس دیوار تن بر شده ماهیست عجببمنش با نظر لطف نگاهیست عجب
باز دل را دست جان آمد به دستطره آن دلستان آمد به دست
بغیر خاک سر کوی دل پناهی نیستبجز گدای در فقر پادشاهی نیست
ما و دل گر پاس عشق پرده در خواهیم داشتپرده غیر از جمال دوست بر خواهیم داشت
گویند روی یار بکس آشکار نیستدر چشم من که هیچ بجز روی یار نیست
سر ملک ز جلالت بر استانه ماستکه امشب آن ملک ملک جان بخانه ماست
مملکت شاه عشق جز دل درویش نیستدل بطلب کائنات مملکتی بیش نیست
این گونه ماه آسمانستیا روی تو ای بلای جانست
رویت همه آتشست و آبستمویت همه حلقه است و تابست
من مبتلای عشق و دلم دردمند توستاز پای تا سرم همه صید کمند توست
آدمی صورت حقست و خدا را نشناختکه نشد آدمی و صورت ما را نشناخت
امشب شب قدرست و در میکده بازستتطهیر کن از باده که هنگام نمازست
بجهان می ندهم آنچه مرا در سر ازوستکه مرا در سر ازو آنچه جهان یکسر ازوست