دفتر شعر
۱۳۴ شعر در این دفتر
ما را دلیست بسته بزنجیر موی دوستسودائی دیارم و سر گرم کوی دوست
رسید دست من از عشق دل بدولت دوستکه این خرابه بی حد و وصف خانه اوست
قدری که زاید از موت اندازه قدر نیستباید ز خویش مردن کاین عمر را قدر نیست
کونین ظهور دلبر ماستکس نیست بیار یار تنهاست
کدام شه که گدای در سرای تو نیستچگونه شاه تواند شد ار گدای تو نیست
اگر ندیدی دریا که جای اندر جوستبمن نگر که دلم جوی آب رحمت اوست
بسکه شدم سالها معتکف کوی دوستکس ندهد امتیاز روی من از روی دوست
دو چشم او که ندانم فرشته یا که پریستبخواب رفت و مرا در بدن تب سهریست
دلی که زیر پر باز زلف دلبر نیستاگر بساعد شاهست باز کش پر نیست
تا شد دل من معتکف دار حقیقتپی برد درین دار باسرار حقیقت
نشین بچشم من از خاک رهگذر ایدوستتو سرو نازی و ماء/وای سر و بر لب جوست
آمد از میکده بیرون پسری جام به دستطره اش غالیه افشان و لبش باده پرست
ما را که تن ز ساحل دریای جان گذشتمحصول دل ز حاصل دریا و کان گذشت
ما گدای در فقریم و فلک بنده ماستآفتاب آینه اختر تابنده ماست
شمس حقیقت از افق جان پدید شدجان نیز شد نهفته و جانان پدید شد
قومی بگرد کوی فنا راهبر شدندبر چشم دل کشیده و صاحب نظر شدند
تن ویرانه ام از لطف عمارت کردندخوبرویان که دل شیفته غارت کردند
من پر کاه و غم عشق همسنگ کوه گران شددر زیر این بار اندوه و ای دل مگر میتوان شد
باز دل زیر غم عشق چنانست که بودبار این خسته همان کوه گرانست که بود
گر عشق رفیق راه من گرددخار ره من گل و سمن گردد
بشری دل من کامشب یار آید و جان بخشدآن زندگی باقی بر مرده روان بخشد
کی باشد آن بت آشنا گرددگردون بمراد کام ما گردد
سالها بود دلم آینه روی تو بودخانه آئینه دل از خم ابروی تو بود
کسی که بنده عشقست جاه را چه کندمقیم خلوت خورشید ماه را چه کند