دفتر شعر
۱۳۴ شعر در این دفتر
مرا دلیست که جان را به سر چهها آورددهم بباد که پیغام آشنا آورد
جهان و هر چه در او هست پیش مردمِ رادبوَد بساط سلیمان که هست در کف باد
بر دلم دوش دری از حرم راز گشودبسته بود این در اقبال بمن باز گشود
اگر آن مرغ که رفت از بر من باز آیدباز بشکسته پر روح به پرواز آید
گر آفتاب فقر و فنا جلوهگر شودشام فراق خاکنشینان سحر شود
دل کس خسته آن زلف گرهگیر مبادهیچ دیوانه چو من در خور زنجیر مباد
بسته سلسله دام، هوسبازانندرسته از سلسله دام هوس، بازانند
ای ساقی جان جامی یار آمد یار آمدبا ما پس ایامی امشب به کنار آمد
آمد و رفت ز سودائی خود یاد نکردنتوان گفت باین دل شده بیداد نکرد
رازی که به دل دارم گر باز عیان گردداز فتنه نپرهیزد آشوب جهان گردد
سحر ز هاتف غیبم بگوش هوش رسیدکه آفتاب حقیقت ز پرده گشت پدید
ای به لب آمده جان یار به بالین آمدصبر کن وقت نثار من مسکین آمد
به یک پیمانهام دیوانه کردندازین افیون که در پیمانه کردند
آنانکه دم ز دولت فقر و فنا زنندبر پادشاهی دو جهان پشت پا زنند
آنانکه در صراط صعود ولایتنداز حق نزول کرده و بر خلق آیتند
برفت هر که در اینخانه بود و یار بماندهزار نقش زدودیم تا نگار بماند
شمائید گروهی که طلبکار خدائیداگر مرد ره فقر و فنائید شمائید
ساقی درد کشان دی در میخانه گشودآشنائی نظر لطف به بیگانه گشود
زین سپس دل را به رسوایی نشان خواهیم کردبا غم عشق تواش همداستان خواهیم کرد
دوش در فقر ما چتر و لوا بخشیدندافسر سلطنت ملک بقا بخشیدند
هر که درویش در پیر مغان خواهد بودکارفرمای دل و والی جان خواهد بود
شب دوش که بود اینکه به خلوتگه ما بوددرین خانه نبود آدم بیگانه، خدا بود
خوش آن گروه که شوریده شراب شدندشدند در پی آبادی و خراب شدند
دوش از خاک در فقر کلاهم دادندافسر سلطنت ماهی و ماهم دادند