دفتر شعر
۱۳۴ شعر در این دفتر
دوش ما را به خط پیر برات آوردندتشنه مرده بُدیم آب حیات آوردند
چنین شنیدم که لطفِ یزدان به رویِ جوینده در نبندددری که بگشاید از حقیقت بر اهلِ عرفان دگر نبندد
یار از پرده برون آمد و جان پیدا شدبرقع از روی برافکند و جهان پیدا شد
مرا که رستهام از گل بهار کی داندمرا که جستهام از خار خار کی داند
روزی که من به دوش فکندم ردای فقرپهلو زدم به ملک جم از کبریای فقر
خط غبار تو بر روی چون تجلی طوربه درس عشق تو تفسیر کرده آیه نور
ساقیا جان جاودانه بیارصبحدم شد می شبانه بیار
ببوستان دلم رست سرو قامت عشققیام کرد درین بوستان قیامت عشق
سحر به بام دل من زدند نوبت عشقدل فسرده من تازه شد به دولت عشق
جان و دل و دین و رگ و پوست عشقدر همه شیا بتکاپوست عشق
چرخ دو تا گشته و یکتاست عشقیک اثرست و همه اشیاست عشق
ساقی جان بجام من ریخت می مدام دلگشت ز پای تا سرم مست مدام جام دل
ویرانه تن را بود گنجینه جان در بغلاسکندرست این خاک و آب آیینه پنهان در بغل
دوشم سروش زد در دولتسرای دلگفتند کیست گفت سروشم گدای دل
زد دست سلطان دولت دوش از تجلی در دلشد فتح باب تجلی بر ناظر منظر دل
بازوی عشق بنهاد بر دوش ناقه دلباری کزان نشیند تا ناف ناقه در گل
باز آی که از غیر تو پرداختهام دلای سِرّ تو را سینهٔ سودازده منزل
راز دار دل و عشقست فنمکی گرفتار هواهای تنم
رفت در کسوت درویش که ما نشناسیمما نه آنیم که شه را ز گدا نشناسیم
آتش طور و طوی را قبسمنار موسی کف عیسی نفسم
ما جهانجوی و جهانبان دلیمرسته از مملکت آب و گلیم
یار میآید مرا همواره از هرسو به چشمآنچنان پیدا که ناپیداست غیر از او به چشم
بدل نه تاب که تا درد عشق چاره کنمبتن نه جامه که از دست درد پاره کنم
امشب از اول شب مست و خرابست دلماین چه حالست نه بیدار و نه خوابست دلم