دفتر شعر
۱۳۴ شعر در این دفتر
دی گفت به من بگریز از ناوک خونریزمگفتم که ز دستانت کو پای که بگریزم
ای خواجه مرا مفروش ارزان که گرانستمتو بنده تن بینی من خواجه جانستم
همدم عیسینفسی با دل آگاه شدمدر خم خورشید فلک رنگرز ماه شدم
دلا من و تو اگر رسته از حجاب شویمدو ذره ایم کزین رستن آفتاب شویم
عشقم چنان ربود که از جان و از تنمدر حیرتم که پرتو عشقست یا منم
مدرس فقر و فنا را سبقیماولین نکته و آخر ورقیم
روح وقتیم و کلیم سلفیمصاحب نفحه و خورشید کفیم
چو گذشتم از علایق به جهان جان گذشتمرخ آن دیار دیدم ز سر جهان گذشتم
ز مغز و پوست برون رفته تا به دوست رسیدمبه جان دوست که از هر چه غیر اوست بریدم
مهی دارم که چون خورشید سر گردان او باشماسیر پنجه و کوی خم چوگان او باشم
امشب بکه مانم من اسرار همی گویمدرد دل سودائی با یار همی گویم
امشب سر آن دارم کز خانه برون تازماین خانه هستی را از بیخ براندازم
کفر آئین منست ار عشق را تمکین کنمکافر عشقم اگر من پشت بر آئین کنم
زین سپس بر هر چه غیر از وجه باقی پا زنمتشنه ام زین پس بدریا گر رسم دریا زنم
یار در چشم و من دلشده خون میگریمدوست در خانه من از شهر برون میگریم
دردیست ز عشق او به جانمپیداست ز جسم ناتوانم
عشق زد خیمه بیائید که بی خانه شویمشمع افروخته شد هم پر پروانه شویم
شبی که دیده بدیدار دوست باز کنمدم سپیده ز خورشید احتراز کنم
ما و دلِ سودازده سرمستِ الستیمبرگشته ز میخانه دو آشفتهٔ مستیم
به تیره شب نظر آفتاب میبینمرخ تو مینگرم یا که خواب میبینم
یار برداشت ز رخ پرده برای دل منبرد از من دل و بنشست به جای دل من
شاهد ماهست مخفی در ظهور خویشتنآفتاب ماست در جلباب نور خویشتن
حیرت است این کوی یاران را صلا باید زدنگام سمت وادی فقر و فنا باید زدن
دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر مندیدی چه آوردی ای دوست از دست دل بر سر من