دفتر شعر
۱۳۴ شعر در این دفتر
من تاجرم به دکهٔ بازار خویشتنبر دست نقد جان و خریدار خویشتن
سرخوان وحدت آندم که بدل صلا زدم منبسر تمام ملک و ملکوت پا زدم من
گاه دی است و نوبت فصل بهار منبنشسته است یار چو گل در کنار من
به عشق خویش مرا خوی داد دلبر مندمی نشد که گذارد دل مرا بر من
به تار موی بتی شد سلاسل دل منببین به ضعف که یک موی شد سلاسل من
پورا بسلطنت رسی این پند گوش کنتاج سر از غبار در میفروش کن
دور عشقست گر ای نطقه دل خون باشیبه ازانست کزین دایره بیرون باشی
در دل متجلی شد آن دلبر روحانیخورشید ازل سر زد زین مشرق نورانی
ز چه کرد با چنین روبر خلق خودنمائیبتم ار نداشت در دل سر دعوی خدائی
بکوی دوست نه جانیست راهبر نه تنیکجاست رسته ز خویشی برون ز ما و منی
در ارض سما نبود آن دلبر هر جائیمنزل نکند الا در سینه سودائی
عیسی عشق ندارد سر درمان کسیجان کسادست بسی او نخرد جان کسی
مرا کوهیست بار دل غم یارست پنداریدل من نیست این کوه گرانبارست پنداری
در رحمت ابد بر من خسته باز کردیکه دلم ز دست بردی و محل راز کردی