دفتر شعر
۲۰۸ شعر در این دفتر
سپهر رفعت و کوه وقار و بحر سخاعلاء دین که سپهریست از سنا و علا
سپهر رفعت و کوه وقار و بحر سخابهاء دین خدا آن جهان قدر و بها
ای داده به دست هجر ما راخود رسم چنین بود شما را
ای قاعدهٔ تازه ز دست تو کرم راوی مرتبهٔ نو ز بنان تو قلم را
زان پس که قضا شکل دگر کرد جهان راوز خاک برون برد قدر امن و امان را
باز این چه جوانی و جمالست جهان راوین حال که نو گشت زمین را و زمان را
نصر فزاینده باد ناصر دین راصدر جهان خواجهٔ زمان و زمین را
صبا به سبزه بیاراست دار دنیی رانمونه گشت جهان مرغزار عقبی را
اینکه میبینم به بیداریست یا رب یا به خوابخویشتن را در چنین نعمت پس از چندین عذاب
چون وقت صبح چشم جهان سیر شد ز خواببگسسته شد ز خیمهٔ مشکین شب طناب
گشت از دل من قرار غایبکارم نشود به از نوایب
ای سخا را مسببالاسبابوی کرم را مفتحالابواب
ای جهان عدل را انصاف تو مالکرقابدین حق را مجد و گردون شرف را آفتاب
ای از کمال حسن تو جزوی در آفتابخطت کشیده دائرهٔ شب بر آفتاب
ای از رخت فکنده سپر ماه و آفتابطعنه زده جمال تو بر ماه و آفتاب
ای زمان شهریاری روزگارتتا قیامت شهریاری باد کارت
آخر ای خاک خراسان داد یزدانت نجاتاز بلای غیرت خاک ره گرگانج و کات
اگر محول حال جهانیان نه قضاستچرا مجاری احوال برخلاف رضاست
شهر پرفتنه و پر مشغله و پر غوغاستسید و صدر جهان بار ندادست کجاست
ملک مصونست و حصن ملک حصین استمنت وافر خدای را که چنین است
روز می خوردن و شادی و نشاط و طرب استناف هفته است اگر غرهٔ ماه رجب است
صدری که ازو دولت و دین جفت ثباتستآن خواجهٔ شرعست که سلطان قضاتست
شاها زمانه بندهٔ درگاه جاه تستاسلام در حمایت و دین در پناه تست
گرچرخ را در این حرکت هیچ مقصدستاز خدمت محمدبن نصر احمدست