دفتر شعر
۲۰۸ شعر در این دفتر
ای مسلمانان فغان از دور چرخ چنبریوز نفاق تیر و قصد ماه و سیر مشتری
زهی کلک تو اندر چشم دولت کحل بیداریبه عونش کرده مدتها جهانداران جهانداری
ای ز تیغ تو در سرافرازیملک ترکی و ملت تازی
ای رفته به فرخی و فیروزیباز آمده در ضمان بهروزی
ای کرده ز تیغت فلک تحاشیفتحت ز حشم نصرت از حواشی
یافت احوال جهان رونق جاویدانیچرخ بنهاد ز سر عادت بیفرمانی
دلم ای دوست تو داری دانیجان ببر نیز که میبتوانی
اختیار سکندر ثانیزبدهٔ خاندان عمرانی
ای عاقلهٔ چرخ به نام تو مباهینام تو بهین وصف سپیدی و سیاهی
ای بر سر کتاب ترا منصب شاهیمنشی فلک داده بر این قول گواهی
زهی بگرفته از مه تا به ماهیسپاه دولت پیروز شاهی
ای برده ز شاهان سبق شاهیبا تو همه در راه هواخواهی
با خاک در تو آشناییخوشتر ز هزار پادشایی
خرد را دوش میگفتم که ای اکسیر داناییهمت بیمغز هشیاری همت بیدیده بینایی
ای ملک ترا عرصهٔ عالم سرکوییاز ملک تو تا ملک سلیمان سرمویی
ای خداوندی که مقصود بنیآدم توییکارساز دولت و فرمانده عالم تویی