دفتر شعر
۲۰۸ شعر در این دفتر
عرصهٔ مملکت غور چه نامحدودستکه در آن عرصه چنان لشکر نامعدودست
زمانهٔ گذران بس حقیر و مختصرستازاین زمانهٔ دون برگذر که بر گذرست
منصب از منصبت رفیعترستهر زمانیت منصبی دگرست
منت از کردگار دادگرستکه ترا کار با نظامترست
می بیاور که جشن دستورستجشن عالی سرای معمورست
یارب این بارگاه دستورستیا نمودار بیت معمورست
ای ملک بهین رکن ترا کلک وزیرستکلکی که فلک قدرت و سیاره مسیرست
نوش لب لعل تو قیمت شکر شکستچین سر زلف تو رونق عنبر شکست
تیر ستم فلک خدنگستشهد شره جهان شرنگست
اگر در حیز گیتی کمالستز آثار کمالالدین خالست
هرچه زاب و آتش و خاک و هوای عالمستراستی باید طفیل آب و خاک آدمست
ای ترک می بیار که عیدست و بهمنستغایب مشو نه نوبت بازی و برزنست
روز عیش و طرب و بستانستروز بازار گل و ریحانست
بازآمد آنکه دولت و دین در پناه اوستدور سپهر بندهٔ درگاه جاه اوست
ملک هم بر ملک قرار گرفتروزگار آخر اعتبارگرفت
ملک اکنون شرف و مرتبه و نام گرفتکه جهان زیر نگین ملک آرام گرفت
ملک یوسف ای حاتم طی غلامتملوک جهان جمله در اهتمامت
طغرل تگین به تیغ جهان را نظام دادزو بیشتر گرفت و به کمتر غلام داد
باغ سرمایهٔ دگر داردکان شد از بس که سیم و زر دارد
عید بر بدر دین مبارک بادسنقر آن آفتاب دولت و داد
آفرین بر حضرت دستور و بر دستور بادجاودان چشم بد از جاه و جلالش دور باد
این همایون مقصد دنیا و دین معمور بادجاودان چون هست معمور از حوادث دور باد
ایام زیر رایت رای امیر بادایام او همیشه چو رایش منیر باد
خسروا روزت همه نوروز بادوز طرب شبهای عمرت روز باد