دفتر شعر
۴۹۱ شعر در این دفتر
دیدهٔ جان بوعلی سینابود از نور معرفت بینا
انوری چون خدای راه نمودمصطفی را به نور لوشینا
نزد طبیبِ عقلِ مبارکُ قدم شدمحالِ مزاج خویش بگفتم، کَما جریٰ
نگر تا حلقهٔ اقبال ناممکن نجنبانیسلیما ابلها لابلکه مرحوما و مسکینا
ای خصم تو پست و قدر والاوی عقل تو پیر و بخت برنا
هرکه سعی بد کند در حق خلقهمچو سعی خویش بد بیند جزا
ایا صدری که از روی بزرگیفلک را نیست با قدر تو بالا
سمند فخر دین فاخر ز فخرت مفتخر باداکمند قهر هر قاهر ز قهرت مقتصر بادا
آفتاب سخا حمیدالدیندور از مجلس تو مرگ فجا
ای بر عقاب کرده تقدم ثواب راوی بر خطا گزیده طریق صواب را
ای صدر نایبی به ولایت فرست زودمعزول کن شهابک منحوس دزد را
این فلک پیش طالع نیکتکرده بردار اختر بد را
خطابی با فلک کردم که از راه جفا کشتیشهان عالمآرای و جوانمردان برمک را
کرا عقل باشد زبر دست شهوتچرا زیردستی کند هیچ زن را
چون بهاء الدین اعز را شاخ عزت بارور شدشکر آن نعمت به واجب کرد الهالعالمین را
گفت با خواجه یکی روز ازین خوش مردیخنک آنکس که زن خوب بمیرد او را
طوطی ای آنکه ز انصاف تو هر نیمشبیبلبل شکر به عیوق کشد زمزمه را
مینبینی که روزگار چه کردبه فلک برکشید دونی را
به جای بادهٔ نابم تو سرکه دادی نابهلاک جان و دل خود بر آن نبود شراب
خدایگانا مهمان بنده بودهستندتنی دو دوش به سهیکی و نقل و رود و شراب
ایا دقیق نظر مهتری که گاه سخاتوانی ار بچکانی همی از آتش آب
گفته بودی که کاه و جو بدهمچون ندادی از آن شدم در تاب
میر حیدر ایا که خیزد جوداز کف تو چو از شراب طرب
من و نگار من امروز هر دو رگ زدهایممن از حرارت عشق و وی از حرارت تب