دفتر شعر
۴۹۱ شعر در این دفتر
گمان مبر که ز بیعیبی عمادست آنکه هجو او نکنم یا ز عجز و کم سخنی
مرا پیام فرستی همی که پرسش توچو چشم دارم بر من سلام چون نکنی
دوش مهمان خواجهای بودماینت نامردمی و اینت سگی
تو وزیری و منت مدحت گویدست من بیعطا روا بینی
زهی نفاذ تو در سر کارهای ممالکگرفته نسبت اسرار حکمهای الهی
جهان را دلم گفت لطفی کن آخردلت سیر ناید ز چندین سفیهی
بزرگوارا با آنکه معرضم ز سخنچنانکه باز ندانم کنون زردف روی
صفهای را نقش میکردند نقاشان چینبشنو این معنی کزاین خوشتر حدیثی نشنوی
مرا دوستی گفت آخر کجاییچرا بیشتر نزد ما مینیایی
در کف خشم و شهوت و خور و خواباین چنین عاجز و زبون که تویی
تو اگر شعر نگویی چه کنی خواجه حکیمبیوسیلت نتوانی که بدرها پویی