دفتر شعر
۴۹۱ شعر در این دفتر
ای برادر گر مزاج از فضله خالی آمدیآدمی پس یا ملک یا دیو بودی یا پری
خداوندا همی دانم که چیزی نیست در دستتگرم چیزی ندادستی بدین تقصیر معذوری
ز جنس مردمان مشمار خود راگرت یزدان زری دادست و زوری
کسی که مدت سی سال شعر باطل گفتخدای بر همه کامیش داد پیروزی
ای رفته به فرخی و فیروزیباز آمده در ضمان بهروزی
خون خواجه کعبه است و نان او بیتالحرامنیک بنگر تا به کعبه جز به رنج تن رسی
نه تو آنی که دی دل تو نبوددر جهان جز به انوری راضی
ای خداوندی که بر روی زمین فرمان توچون قضای آسمان شد نافذ فی کل شیی
صبر کن تا زمانه خو نشویپیشه کن گاه گاه نیکیکی
ای سر از کبر بر فلک بردهگشته گردان چو انجم فلکی
ای کریمی که جرم هفت اخترهست با عرض لطف تو پیکی
خداوندا حریفان آمدستندکه تا با من کنند امشب عدیلی
سحرگاهی به نزد خواجه رفتمکه بفزاید مرا جاهی و مالی
به خدایی که بازگشت بدوستکه مرا بازگشت نیست به می
گر نیستی زمانه به جنگ و نبرد خلقپیوسته با زمانه کجا در نبردمی
تو ای سیف زنگ اجل چون نگیریکه الحق به انصاف درخورد آنی
چون ترا روزگار داد به دادتو چرا داد خویش نستانی
ای رای ملک شه معظممهپرور سالبخش ثانی
گویند که چیست حاصل توای بیحاصل ز زندگانی
ای خواجه مکن تا بتوانی طلب علمکاندر طلب راتب هر روز بمانی
کار کار ملک و دوران دوران وزیراین ز آصف بدل و آن ز سلیمان ثانی
انوری ای سخن تو به سخا ارزانیگر به جانت بخرند اهل سخن ارزانی
پیشی ز هنر طلب نه از مالاکنون باری که میتوانی
هر آنگه که چون من نیایم نخوانیچنان باشد ایدون که آیم برانی