دفتر شعر
۴۹۱ شعر در این دفتر
ای ز قدر تو آسمان در گوآفتاب از تو در خجالت ضو
ای انوری تویی که به فضل و هنر سزنداحرار روزگار و افاضل ترا رهی
شجاعی ای خط و شعر تو دام و دانهٔ عقلهزار مرغ چو من صید دام و دانهٔ تو
این همایون در فرخندهسرایتا ابد باد در اقبال به پای
مرحبا مرحبا درآی درآیاثر خیر اثیر دین خدای
ای آنکه جویبار جهان از نهال جودخالیست تا تو سرو سعادت برستهای
چنان زندگانی کن ای نیکرایبه وقتی که اقبال دادت خدای
بر آفتاب حوادث بسوزم اولیترکه بهر سایه بود بر سرم سپاس همای
یارب بده مرا به دل نعمتی که بودخرسندی حقیقت و پاکیزه توشهای
سرخس از جور بیآبی و آبیدریغا روی دارد در خرابی
آن چیست کز آن طبق همی تابدچون عاج به زیر شعر عنابی
نکنم خواجه را به شعر هجالیک برخوانم آیتی ز نبی
شها چون پیل و فرزین شه پرستمنه چون اسبست کارم رخپرستی
آنکه سایهاش کس ندید از غایت ستر و صلاحباصلاح صالحی شد آفتاب از واضحی
دی ز من پرسید معروفی ز معروفان بلخاز شما پوشیده چون دارم عزیز شادخی
خداوند من عصمةالدین همیشهبجز ساکن ستر عصمت مبادی
ای به تدبیر قطب آن گردونکه ز تقدیر ساختست جدی
مرا سعد دین داد پیراهنیکه از دیدنش دیده حیران شدی
عادت کن از جهان سه خصلت راای خواجه وقت مستی و هشیاری
به خدایی که ذات بیچونشاز همه عیبها بریست بری
خداوند که داند خواست عذر لطف دوشینتچه سازم وز که خواهم یارب امروز اندرین یاری
چهار چیزست آیین مردم هنریکه مردم هنری زین چهار نیست بری
آنی که گر بخواهی از اقبال و سروریتری ز آب و خشکی از آتش برون بری
ای صاحبی که صدر وزارت ز جاه توبا اوج آفتاب زند لاف برتری