دفتر شعر
۴۹۱ شعر در این دفتر
دستار خوان بود ز دو گز کم به روستادر وی نهند ده کدوی تر نه بس عجب
گرچه در دور تو ای دریادل کان دستگاهمدتی گرگان شبان بودند و دزدان محتسب
ای بس که جهان جبهٔ درویش گرفتهاز فضلهٔ زنبور برو دوختهام جیب
درین دو روزه توقف که بو که خود نبوددرین مقام فسوس و درین سرای فریب
زهی نم کرمت در سخا بهارانگیزچنانکه گشت هوای نیاز ازو محجوب
هر سخن کان نیست قرآن یا حدیث مصطفیاز مقامات حمیدالدین شد اکنون ترهات
ای سرافرازی که از یک سعی توپای محکم کرد ملک و سر فراخت
گره عهد آسمان سست استگره کیسهٔ عناصر سخت
به خدایی که از میان دو حرفهفت چرخ و چهار طبع انگیخت
صفی محمد تاریخی از خدای بترسبه خانه باش و میا تا گهی که خوانندت
ربع مسکون آدمی را بود، دیو و دد گرفتکس نمیداند که در آفاق انسانی کجاست
چون برگهای طوبی طبعم به نام تویک روی بر ثنا و دگر روی بر دعاست
ای سروری که از گل دل قامت قلمبیخدمت دوات تو بسته کمر نخاست
رتبت و تمیکن صدر موئتمنهمچو قدر و همتش بیمنتهاست
قدر میخواست تا کار دو عالمبه یکبار از پی سلطان کند راست
آن شنیدستی که روزی زیرکی با ابلهیگفت کین والی شهر ما گدایی بیحیاست
آنکه بر سلطان گردون نور رایش غالبستپادشاه آل یاسین مجد دین بوطالبست
به خدایی که در ولایت غیبعالم السر و الخفیاتست
ای کریمی که در عطا دادنخاک پایت مرا به سر تاجست
رای مجدالملک در ترتیب ملکژاژ چون تذکیر قاضی ناصحست
از خواص سخای مجد کرمکه همه دین و دانش و دادست
تو آن فرزانهٔ آزاد مردیکه آزادی ز مادر با تو زادست
ای بزرگی که دین یزدان رالقبت صد کمال نو دادست
به خدایی که از کمان قضاتیر تقدیر را روان کردست