دفتر شعر
۴۹۱ شعر در این دفتر
فریدالدین کاتب دام عزهمگر چون ده منی سیکیش بردست
شاها بدان خدای که بر دست قدرتشهفت آسمان چو مهره به دست مشعبدست
به خدایی که روز را دامنبا گریبان شب گره کردست
به خدایی که با بزرگی اوچرخ با آنچه اندرو خردست
مرا مقصود فرزندان آدمز فرزندان صدق خود شمردست
آن شد که جهان لاف همی زد که من آنمکز بوالحسنم راتبه هر روز سه مردست
دوش در خواب من پیمبر رادیدمش کو ز امت آزردست
ایا خسروی کز پی جاه خویشفلک را به جاهت نیاز آمدست
به خدایی که در پرستش خویشآسمان را رکوع فرمودست
بدان خدای که در جست و جوی قدرت اومسافران فلک را قدم بفرسودست
عاقلا از سر جهان برخیزکه نه معشوقهٔ وفادارست
از آن سپس که به تعریض یک دوبارم رفتکه مردمی کن و بخشیده بیجگر بفرست
به خدایی که در دوازده میلهفت پیکش همیشه در سفرست
گشتهام بینظیر تا که ترابه عنایت به سوی من نظرست
دوش خوابی دیدهام گو نیک دیدی نیک بادخواب نه بل حالتی کان از عجایب برترست
قطعهٔ صدر اجل قاضی قضاة شرق و غربآنکه بر عالم نفاذ او قضای دیگرست
حاجبت رگ ز دست دانستماز چه معنی از آنکه محرورست
تا مشقت ره طاعت نبرد هرگز گفتکه ز آمد شد خدمت عصبم رنجورست
ای خداوندی کز غایت احسان و سخاابر در جنب کفت باطل و دریا زورست
شمس را چیزکی است بر گردنواندرور چیزها نه یک چیزست
رئیس دولت و دین ای اسیر دست اجلشدی و رفت بهین حاصل جهان از دست
اعتقادی درست دار چنانکاعتمادت بدان نباشد سست
ای کریمی که در زمین امیدهرچه رست از سحاب جود تو رست
ای بزرگی که جود بحر محیطدر کف چون سحاب تو بستست