دفتر شعر
۱۳۵ شعر در این دفتر
بی رخ و زلف تو دل را روز و شب آرام نیستبا کسی این طایر وحشی به جز تو رام نیست
بی تو نباشد عجب، گر زدل آرام رفتمی رود آرام دل، چون که دل آرام رفت
تا زتاب می گل رویت شکفتترک گل بلبل زسودای تو گفت
تهی زخویشم و سرشار آن چنان از دوستکه گر زپوست برآیم هر آن چه بینی اوست
جان ناقابل قربان تو نیستورنه دل بستگیم هیچ به جان جان تو نیست
چون در چمن چمان شد، آن شوخ سرو قامتدر هر قدم به پا کرد هنگامهٔ قیامت
خوبان جهان از چو جهان مهر وفا نیستاین سلسله را پیشه به جز جور و جفا نیست
دور نمودم تا فلک از آستان دوستدارم تن و دلی چو دهان و میان دوست
سه چیز اهل طلب را بود نشان سعادتخلوص نیت و قلب سلیم و صدق ارادت
غیرت طوبی بود، قامت دلجوی دوسترشک ریاض جنان، خاک سر کوی دوست
نه به تنها دل من از پی دلدار به رفتهرکجا بود دلی، در سر این کار به رفت
آن شاهد مقصود که در پرده نهان بوددوشینه ی بر دیده ی من، جلوه کنان بود
بسیار زلف پرشکن و پرخم اوفتدبر روی تو چه دلربایی زلفت کم اوفتد
چون کارها موافق تقدیر میشودابله کسی که غره به تدبیر میشود
جماعتی که دل و جان به عشق نسپارندبه حیرتم! چه تمتع ز زندگی دارند
دل در غم تو دژم نباشدنیش تو زنوش کم نباشد
دوش چو در بزم جام، بر لب جانان رسیددُردکِشان را ز رشک، حمله به لب جان رسید
دوش در صحن چمن از چه سبب غوغا بودمگر آن سرو چمان جلوه کنان آنجا بود
ساقیا زان می دیرینه بده جامی چندکه زیک جرعه ی آن پخته شود خامی چند
شکر چون لعل تو شیرین نباشدچو رویت سرخ گل رنگین نباشد
قد پی تعظیم خلق خم نتوان کردبندگی غیر ذوالکرم نتوان کرد
کوه نتواند شدن سدّ ره مقصود مردهمت مردان برآرد از نهاد کوه گرد
گر به شمشیر توام قتل میسّر میشدعمرم از زندگی خضر فزونتر میشد
مدام فتنه از آن چشم مست میریزدولی به جان من میپرست میریزد