دفتر شعر
۱۳۵ شعر در این دفتر
بگذار خواجه زسر، خواب خوش سحریبه گذشت عمر عزیز تا چند بی خبری
حبذا شیوهٔ رندی و خوشا بیباکیخرقه آلودگی و مستی و دامن پاکی
خوشا دمی که لبم را به لب چو جام نهیلبت ببوسم و قالب کنم زشوق تهی
در سفر گویند فردا میرویخود دروغ است این خبر یا میروی
دام ره خلقی شده، بندی که تو داریافتاده همه کس، به کمندی که تو داری
جم رفت و نماند از وی، بر جای به جز جامیمی ده که جهان را نیست، جز نیستی انجامی
صدف دیده شد از اشک روان دریاییبه هوای گهر لعل روان بخشایی
عشق بخشنده مرا حشمت و جاه عجبیاز دل و آه سحر ملک و سپاه عجبی
ای دل شده عاشقان بشارتاز دوست به وصل شد اشارت
یگانه گوهر دریای عصمتدرخشان مهر مهر چرخ احتشاما
ای آن که بر مزار غریبان کنی گذارآهسته پای نه که بود چشم و روی و سر
ای خواجه که کار توام مدح و ثنا بودهرجا که نام نیک تو تحریر میشود
ای وفا ای که در وفاداریصفت روزگار را داری
وقت است زچهره پرده برداریدلداده هزار، بیشتر داری
رفت از جهان به ماه صفر صد هزار حیفقطب سخنوران و رح پاک دین محیط