دفتر شعر
۶۰ شعر در این دفتر
منع سودی نکند کاش نصیحتگر ماگر تواند ببرد تیرگی از اختر ما
به گریه چشم تهی کی کند دل ما راتهی به گریه نکردست ابر دریا را
غصه ی عالم نصیب جان ناشاد من استمحنت روی زمین در محنت آباد من است
کسی که چشم مرا ابر نوبهار گرفتچو دید گریه ی من راه اعتذار گرفت
کسی نگفت که از شعله سوختن عیب استولی ز خار و خسی بر فروختن عیب است
به دشمنش نظر است به دوستان کین استکسی نیافت که او را چه رسم و آیین است
من سیهبختم نه تنها چرخ با من دشمن استتا تو را دیدم مرا هر موی بر تن دشمن است
نه جز توام دگری در دل خراب گذشتنه بر زبان سخن کس به هیچ باب گذشت
باز از انجمن آن انجمن آرا برخواستآنچنان خواست که فریاد زدلها برخواست
یک نظر دیدم و دل با نیش مژگان خوگرفتیک تبسم کرد و سر با ترک سامان خوگرفت
دل غمین بستاند که جان شاد دهدفلک فریب دهد هرکه را مراد دهد
میان ما و دل یارب چرا این ماجرا باشددو کس نادیده هم را در میان کلفت چرا باشد
اگر نبیند سوی من ساقی چه سود ار می دهدنشاء نظاره آن چشم را می کی دهد
دل همان غمناک و شد در عشق چشم من سفیدخانه تاریک است و از مهر رخش روزن سفید
به رنج از ناله ای کردم کسی که بی سبب نالدمکن منع دلم از ناله کین بلبل عجب نالد
بس که در کوی تو چشمم گریه بسیار کردخون دل دیدم روان چندان که در دل کار کرد
دل ترک عشق آن بت دلجو نمیکندمن ترک عشق میکنم و او نمیکند
آن که بی پرواییش هردم مرا رسوا کندکاش از رسوایی خود اندکی پروا کند
جفا کن تا توانی برق من، خرمن نمیسوزدبرین آتش که دامن میزنی، دامن نمیسوزد
کس چرا در قتل چون من بی کسی حیران بودکشتن چون من کسی بر چون تویی آسان بود
مرا دلی ست که هرگز ندیدم او را شاددلی سیاه تر از بخت اهل استعداد
کجا قاصد برم با نامه آن دلستان آیدبه بخت من صبا بی بوی گل از گلستان آید
بخت تارم سایه ای گر بر شب تار افکندتا قیامت خور نقاب شب ز رخسار افکند
دلارامی که باکن رام بود از من رمید آخرنمی دانم که آن بیهوده رنج از من چه دید آخر