دفتر شعر
۶۰ شعر در این دفتر
ناصِحا از عشق منع مکن بار دگرمنع من کم کن که من کم کردهام کار دگر
زان نبینم چشم خود کز گریه پرشد دامنشهرکه تر شد دامنش دیگر نمی بینم منش
از تو ممنونم اگر از مژه خون میریزمگر غمت نبود خون این همه چون میریزم
چه سود ای باغبان از رخصت سیر گلستانمکه گل ناچیده همچون گل زدستم رفت دامانم
نشنیدهام مشکی چو آن زلف و نه جایی دیدهامدر چین شنیدم مشک را در مشک چین نشنیدهام
خوشم که جا به سر کوی دلستان دارمره ار به بزم ندارم بر آستان دارم
گهی از داغ لذت گه زچاک پیرهن دزدمبیا و رشک را بنگر که درد از خویشتن دزدم
چاره داغ گرفتم که به مرهم سازمغم دل را چه کنم، دل به چه خرّم سازم
دلیرم کرد در سودای عشقش ترک جان کردنکه بی سرمایه فارغ باشد از قید زیان کردن
سوخت محرومی دیدار چنان پیکر منکه زهم ریزد اگر دل طپد اندر بر من
نگذرد روزی که از اشک جهان پیمای مننگذرد صد نیزه بالا آب از بالای من
عقل می گوید بحرف عشق ترک دیدن مکنعشق میگوید که حرف عقل را تمکین مکن
تا به کی پنهان زما ای آب حیوان زیستنگرچه رسم آب حیوان است پنهان زیستن
لب زخون ترکرده ام تلخ ست می در کام منکو حریفی تا کند خون جگر در جام من
باز ای دل تازه در کوی بتی جا کردهایآن چه عمری خواستی امروز پیدا کردهای
زین نمی رنجم که بازم از مقابل رفته ایبرده اند از کف دلت را از پی دل رفته ای
خوشا دلی که اثیرش کند تمناییخوشا سری که توان کرد صرف سودایی
خوب نبود آشنایی با بدان خوب مراطالب غیری نباید بود مطلوب مرا
باز عشقش تازه کرد از نو دل افسرده راآری آتش آب حیوان است شمع مرده را
دوش در بزم که بی روی تو خون بود شرابکرد یاد دهنت شد دهن جام پر آب
تو نخل حسنی و جز ناز و فتنه بار تو نیستکدام فتنه که در چشم پرخمار تو نیست
دل ها اسیر کرد و گره بر جبین نزدکس راه دل به خوبی این نازنین نزد
ای که در هجرت شکیبایی ز دلها میرودهیچ میدانی که بیرویت چه بر ما میرود
از تحملهای من بر من تغافل میکندهرچه با من میکند صبر و تحمل میکند