دفتر شعر
۶۰ شعر در این دفتر
نگویم حال خود از حال من گو بیخبر باشدبه بیدردان بیان درد دل درد دگر باشد
در حشر گر از زلف تو بویی بمن آیدبرخیزم از آن پیش که جان سوی من آید
دوش چشم ساغر سرشار و خونم باده بودآن چه دل می خواست از اسباب عیش آماده بود
چون خون خورم بناله، میلم زیاده باشدبی نغمه خوش نباشد، جایی که باده باشد
عمریست که دل راه به دلدار نداردبار از دلم و دل خبر از یار ندارد
بس که بر دیوار و در هر لحظه افتد عکس داغشب که شد در خانه ام صد جای می سوزد چراغ
رخت چون دیوانگان صحرا به صحرا میکشمعشق میگوید سفر کن رخت هرجا میکشم
بیتو من هرجا که یک ساعت نشیمن کردهامناله خیزد سالها از بس که شیون کردهام
ای دل من و آزادی ازین زمزمه بس کناندیشه یی از طعنه ی مرغان قفس کن
باز خوش اسباب رسوایی مهیا کردهایاین گرفتاران نو را خوب پیدا کردهای
شادکی گردم اگر درد دلم گوش کنینشنوی به که کنی گوش و فراموش کنی
گرفتارم میان چین زلف و چین ابروییچون آن کشتی که هردم می رباید بادش از سویی