دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
عشق آمد و هوای صف طاعتم نماندپرهیز ای فرشته که آن عصمتم نماند
دوشم چراغ دیده به صد نور و تاب بوددر سر شراب و در نظرم آفتاب بود
منم که دوست مرادم ز تلخ و شور دهدمدام باده و نقلم بدست زور دهد
ستمگران غم اهل نظر نمی دانندجراحت دل و داغ جگر نمی دانند
آنان که به اخلاص کلام تو نویسنددر اول دفتر همه نام تو نویسند
ز گلگشت آمدی بنشین که مشک چین فرو ریزدمیان بگشا که از هر سو گل نسرین فرو ریزد
کیم من تا کس از مَرکب برای من فرود آید؟مرا تشریف بس، گردی که از دامن فرود آید
گلرخان بر سر خاکم چمنی ساختهاندچمنی بر سر خونین کفنی ساختهاند
سحر فغان من آن مَه ز طَرْف بام شنیدشکایتی که ازو داشتم تمام شنید
سرشک لعل من حاصل گل آزار میآردگهر میریزم و سنگ ملامت بار میآرد
کنون که باد خزان فرش لعل فام کشیدخوش آنکه در صف مستان نشست و جام کشید
تا چند طلب باشد و مطلوب نباشدخون گریم و نظاره ی محبوب نباشد
دود از دل من باده ی گلرنگ برآوردزین خرقه ی تر آینه ام زنگ برآورد
به این جادو و شانم تا سر پیوند خواهد بودبه زنجیر محبت گردنم در بند خواهد بود
ساقی چه بود باده و زین آب چه خیزدمن تشنه ی عشقم ز می ناب چه خیزد
صبحی بمن آن شاخ گل از خواب نخیزدیا نیمشبی مست ز مهتاب نخیزد
هوا خوشبوی گشت و مرغ در پرواز میآیدبهار رفته از گلشن به گلشن بازمیآید
افغان که دل به هیچ مقامم نمی کشدکس جرعه یی شراب ز جامم نمی کشد
روز گلگشتست و یاران برگ عشرت ساختندگلرخان رفتند و در گلزار صحبت ساختند
بیا که شاهد گل شمع بوستان گردیدچمن ز حوروشان روضه ی جنان گردید
گلرخان از نفس ما اثری یافته انددل دگر ساخته گویا خبری یافته اند
خوبی بالتفات وفا کم نمی شودبنمای رخ که از تو صفا کم نمی شود
معاذالله گرت با همدمان رغبت زیاد افتدمن بیتاب را از غصه آتش در نهاد افتد
دود برآمد ز دلم چون سپنددور نشد از سر کارم گزند