دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
چه تندی است که سویت نگاه نتوان کردنهفته روی نکویت نگاه نتوان کرد
میخواره ی مرا لب خندان نگه کنیدزان شکل آنچه می کشدم آن نگه کنید
غباری کان گل از دامن به وقت رفتن افشاندبمیرم تا صبا همچون عبیرش بر من افشاند
از چه مجنون مرغ را بر فرق خود جا کرده بودغالبا از پیش لیلی نامهای آورده بود
می خورده خنده بر من ناشاد می کندآن ترک مست بین که چه بیداد می کند
معلم چون به تعلیم خط از دستش قلم گیردخط او بیند و تعلیم از آن مشگین رقم گیرد
گل آمد و بی یار نشستن که تواندبی یار بگلزار نشستن که تواند
بیا که ساقی ما بی نقاب جلوه نمودببین در آینه ی جام چهره ی مقصود
بیخودی در عشقبازی باد و رسوایی مباددرد دل باد و ملامت، ناشکیبایی مباد
لعلت ازمی خنده بر برگ گل سیراب زدشمع رویت شعله بر خورشید عالمتاب زد
عید شد هر کس مه نو را مبارکباد کردهر گرفتاری بطاق ابرویی دل شاد کرد
دل سوزان من از نکهت نوروز نگشایدفغان کاین غنچه را جز نالهٔ جانسوز نگشاید
چکند دل که بدوران غمت خون نخوردمی دهد خون جگر سوخته اش چون نخورد
در تن سوخته چندان که نفس میگنجدجان به یاد تو درین تنگ قفس میگنجد
چون از می صبوحی رنگ رخش برآیدبهر نظاره ی او خورشید بر در آید
دمی که بوی گل از باد نوبهار آیدبه غنچه ی دل من بی تو زخم خار آید
سر از نیاز من آنسرو سرفراز کشیدنیازمندی من دید و سر بناز کشید
هرگز برخت سیر نگاهی نتوان کردوز بیم کسان پیش تو آهی نتوان کرد
ما را گلی از باغ تو چیدن نگذارندچیدن چه خیالیست که دیدن نگذارند
جز جور و جفا پیشه ی محبوب نباشدخوبی که جفایی نکند خوب نباشد
از توبه ی من دیر مغان بیت حزن شدمستوری من توبه ی صد توبه شکن شد
کدام عید که حسن تو صد شهید نداردصباحتی که تو داری صباح عید ندارد
چشمم دمی ز دیدن روی تو بس نکردروی ترا که دید که بازش هوس نکرد
آنچه من می کشم از عشق تو مجنون نکشیدوانچه من دیدم ازین واقعه فرهاد ندید