دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
دلم روانشد و جان هم ره سفر گیردکه از مسافر ره دور من خبر گیرد
چو رو از جانب صید آن شکارانداز میتابدعنان میافگند بر من ز ناز و باز میتابد
هر آنچ از صورت و معنی بر اهل راز می تابدتمام از گوشه ی آن نرگس غماز می تابد
مرا یاد تو هر دم آتشی در دل برافروزدنگشته شعله از یک جا، به جای دیگر افروزد
مرا هر روز بیتو صد غم جانسوز پیش آیدالهی دشمن جان ترا این روز پیش آید
زبان به وصف جمال تو برنمیآیدکه خوبی تو به تقریر در نمیآید
سری که در قدم سرو سرفراز تو باشددر اوج سلطنت از جلوه های ناز تو باشد
دوش آن پری ز دام رقیبان رمیده بودصید کمند ما شده آیا چه دیده بود
تا دیده با رخ تو مقابل نمی شودکام دل از جمال تتو حاصل نمی شود
هر لحظه ام خیال بسوی دگر برددستم گرفته بر سر کوی دگر برد
ماه من از جامه خواب مهر سر بر میکندخلعت مخموری خورشید در بر میکند
خوش آن شبها که سر بر آستان دلستانم بودز خاک پای او مهر خموشی بر دهانم بود
بگذشت از غرور و عتابش کسی ندیدپوشیده شد چنانکه نقابش کسی ندید
یاد تو هیچم از دل پر خون نمی رودوز دیده ام خیال تو بیرون نمی رود
گر میروم نزدیک او شوق وصالم میکشدور مینشینم گوشهای تنها خیالم میکشد
چون گوش بر فسانه ام آن پر بهانه ماندرخ تافت از من و سخنم در میانه ماند
گر آن خورشید روزی بر سر من سایه اندازدرقیبش همچو ابری آید و روزم سیه سازد
درون سینه ام این نیم جان کز بهر ماهی بودبیک نظاره بیرون رفت پنداری که آهی بود
دلم بی آن شکر لب ترک عیش خویشتن گیردنه گل را بو کند نه ساغر می در دهن گیرد
از کعبه عزم دیر برون از طریق بودآیا چه چاره چون دل گمره رفیق بود
ساقی بیا که روز برفتن شتاب کردمی ده که عید پای طرب در رکاب کرد
نسوزیم که گل این چراغ می ماندغبار می رود از پیش و داغ می ماند
امروز صفای دلم از سیمتنی بودجانم پر از اندیشه ی نسرین بدنی بود
خطش چو بنام من از خامه برون آیدبس نکته ی دلسوزی کز نامه برون آید