دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
دیده را فرش حریم حرمت ساخته اممردم دیده طفیل قدمت ساخته ام
ما رند خراباتی و معشوق پرستیمبر ما قلمی نیست که دیوانه و مستیم
خوش آن مستی که چون بر آستان او جبین مالمگهی خاک رهش بوسم گهی رخ بر زمین مالم
امشب چراغ دل بحضور تو سوختمجاوید زنده ام که ز نور تو سوختم
شب آن بدمهر را با غیر چون یکرنگ میدیدمبه بخت خود دل بدروز را در جنگ میدیدم
متاب آن رخ ز من یک دم که در کوی تو میآیمکه من آنجا برای دیدن روی تو میآیم
چندانکه رفته ام بچمن گل ندیده امفیض بهار و منفعت مل ندیده ام
مبین، که تاب نگاه تو آفتاب ندارمبناز خنده ی پنهان مزن که تاب ندارم
اسیر لطف و گرفتار خشم و ناز توامخراب یکنظر از چشم عشوه ساز توام
جدا زان ماهر و امشب به دل دردی عجب دارمسرشک لالهگون و چهرهٔ زردی عجب دارم
گرچه طور رندی و بدنامی از حد میبرمکافرم گر شمهای از حال خود بد میبرم
آه کز هجر تو شبها باده خون دانستهامخوردهام خون و شراب لالهگون دانستهام
ما نقد جان بگوشه ی میخانه برده ایمدل را بچشم و غمزه ی ساقی سپرده ایم
رفتیم و هر چه بود بعالم گذاشتیمدنیا و محنتش همه با هم گذاشتیم
بیا که پیش تو ای سرو گلعذار بمیرمبهر کرشمه و نازت هزار بار بمیرم
ما سینه را ز جور تو غافل شکافتیمآهی زدیم و آبله ی دل شکافتیم
شب آه و ناله از دل غمناک می زدمبرق فنا بخرمن افلاک می زدم
هر دم آرایش آن عارض چون گل کشدمگه در گوش گهی رشته ی کاکل کشدم
ز شوق آنکه خواند نامهام را آنچنان شادمکه در وقت نوشتن میرود نام خود از یادم
جدا از آن شاخ گل صد داغ حسرت زین چمن بردمهمین گلها شکفت از عشق او رنجی که من بردم
غمت خوردم که روزی با تو چون گل همنفس باشمنه چون وقت گل آید در شمار خار و خس باشم
روز نوروزست و دل درد تو دارد سوز هموه که می سوزم بدرد و داغت این نوروز هم
هر زمان با خود خیال آن رخ گلگون کنمآرزوی دیدن رویت بدل افزون کنم
کی بود ای گل که تنگت در دل شیدا کشمچند ناز سرو و جور غنچهٔ رعنا کشم