دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
مدام از آتشی آشفته حالمفغان کز اختر بد در وبالم
ما سر به آب خنجر قصاب شسته ایمدست از مراد خویش بصد آب شسته ایم
ساقی خرابم از طرب دوش چون کنماز دستت این شراب دگر نوش چون کنم
بیخود شدم ز آمدنت باده چون کشمکامی از آن عذار و لب ساده چون کشم
کجاست دل که به شبهای تار گشت کنمشراب نوشم و در کوی یار گشت کنم
ما باده را بنغمه ی ناهید خورده ایمآب از کنار چشمه ی خورشید خورده ایم
ما خویش را بچنگ ملامت سپرده ایماز لوح سینه حرف سلامت سترده ایم
شبی که در نظر آن طره ی خمیده کشمهزار بار بجان بوسم و بدیده کشم
دشمن شدی بیکدمه زاری که داشتمآیا کجا شد آن همه یاری که داشتم
تمام عمر اگر بر قبله ی طاعت جبین سایمچنان نبود که در کویت شبی رخ بر زمین سایم
ترا گزیده برای گزند خویشتنمهلاک میطلبم نه بیند خویشتنم
چونی هر چند از درد جدایی ناتوان رنگمشود از ناله هر دم تیز تر سوی تو آهنگم
منم دل پریشان چه در طرب گشایمچو غمت نمی گذارد که بخنده لب گشایم
امیدم این نبود کزین در خجل رومبا داغ دل در آیم و با درد دل روم
چنین تا کی به حسرت سوی آن گلپیرهن بینمدر آتش گردم و از دور سوی آن بدن بینم
کند در دل نشیمن آن پری در دیده منزل همکه خالی نیست از نقش خیالش دیده و دل هم
نمودی روی گرم خویش و عاشق ساختی بازمچه کردی شمع من، در آتشی انداختی بازم
خوش آنکه بیخبر از جام آرزوی تو باشمچو دیده باز کنم در طواف کوی تو باشم
به حالی بس عجب شب زان جوان سرخوش افتادمشد او با صد چراغ از پیش و من در آتش افتادم
هر سخن کز وصف آن لبهای میگون بشنومگوش دارم تا هم از لعل تو مضمون بشنوم
ز دل جز خون نشان در چشم بیحاصل نمییابمنشان خون دل مییابم اما دل نمییابم
چه باشد عاشقی خود را به غمها مبتلا کردنبه صد خون جگر بیگانهای را آشنا کردن
جمال و جاه داری هرچه خواهی میتوان کردنبه این حسن و جوانی پادشاهی میتوان کردن
همچو مجنون در بیابانم وطن خواهد شدنگرد بر گردم ز مرغان انجمن خواهد شدن