دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
مرو ای همنشین بیرون نگه در آتش من کنچراغ گلخن از داغ دل دیوانه روشن کن
فصل خزان گذشت و رخ زرد من همانبلبل ز ناله ماند و دم سرد من همان
بیا بشیر و بکنعانیان سلام رسانز بزم وصل بیت الحزن پیام رسان
تا کی دل از هوا شنود بوی پیرهنپیش آی، کز قبا شنود بوی پیرهن
چشم من از نظارهٔ آن زلف مشکبوچون نافهٔ تریست که خون میچکد از او
ای ز سحر غمزه پنهان فتنه در ابروی توفتنه را در گوش دارد عشوهٔ جادوی تو
دارم دلی هوای بسی خوب رو درویک قطره خون گرم و هزار آرزو درو
ای مست ناز از دل ما بیخبر مشونا آزموده منکر اهل نظر مشو
عرق چکیده ز رویش ز آفتاب فروچنانکه از ورق گل چکد گلاب فرو
چشم گریانم که میگردد ز شوقت خون در اوجا ندارد جز خیال آن لب میگون در او
خط مشگین چیست گرد عارض گلگون اوشاه بیت دفتر حسن و وفا مضمون او
فارغم از باغ و ناز سوسن آزاد اووز فریب باغبان و جلوه ی شمشاد او
زهی شمع فلک در خرگه از توهمه جادو زبانان در چه از تو
بتی کز غایت خوبی زند با مهر و مه پهلوبه یک جا کی نهد با عاشقان رو سیه پهلو
هرگز نیافت برگ گلی عندلیب توای غنچه ی شکفته فغان از رقیب تو
داری برقیبان سریاری عجب از توبر گریه ی ما رحم نداری عجب از تو
هرگز بکسی باز نشد چشم و لب توآه ای پسر از این همه شرم و ادب تو
نبیند از حیا هرگز کسی دامان پاک اوگواه دامن پاکست چشم شرمناک او
منت که باز شد گرهی از جبین توحرفی شنیدم از لب چون انگبین تو
نیست یکدم که نه با ناله و فریادم ازوتا چه کردم که بدین روز بد افتادم ازو
ای باد صبح از پی آن نور دیده رودنبال آن خجسته غزال رمیده رو
لیلی اگر سنگ جفا بر کاسهٔ غافل زدهلیلی وشان سنگ ترا مجنون صفت بر دل زده
خال بنفشه گون به رخ آتشین منهبر برگ لاله نافهٔ تر اینچنین منه
چو در فسانه لبت شهد بر شکر بستههزار نکتهٔ شیرین به یکدگر بسته