دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
نخل قدت که از چمن جان برآمدهشاخ گلی بصورت انسان برآمده
ز دورت بینم و پوشم نر از غیرت دیدهبچشم دل کنم نظاره یی بی منت دیده
باز آن مه در سمند ناز در جولان شدهفتنه را سر کرده و سر فتنه ی دوران شده
خوش آن حالت که بگشایی ز خواب سرخوشی دیدهنگاهی سوی مشتاقان کنی از دیده دزدیده
رسید از سفر آن ماه و چهره تاب گرفتهچو برگ لاله رخش رنگ آفتاب گرفته
عمریست کز سر ما میل مراد رفتهشادی و کامرانی ما را زیاد رفته
نه خیال غنچه بندم نه به گل کنم نظارهکه مرا دلی فگار و جگریست پاره پاره
جان شهید عشق بجانان سپرده بههر زنده یی که کشته او نیست مرده به
ای دل متاع جان به خرابات برده بهنقد خرد به ساقی باقی سپرده به
از ما رموز غنچه ی لعلت نهفته بهاین راز سر بمهر بهر کس نگفته به
بر صید زخم خورده دویدن چه فایدهبسمل شدیم تیغ کشیدن چه فایده
بازم ز جفایی دل افگار شکستهبیداد گلی در جگرم خار شکسته
یا رب از بستان حسنم سر و بالایی بدهتوبه ی عشقم بدست ماه سیمایی بده
زهی روی دل افروزت چراغ منظر دیدهخیال خال هندویت مقیم کشور دیده
این منم هر شام چون پروانه جایی سوختهکرده ترک جان شیرین در هوایی سوخته
منمای سوار گردی به عنان تو روانهنروم ز پیش راهت به جفای تازیانه
کاکل به تاب رفته ز دام که جستهایدیگر دل کدام پریشان شکستهای
گاهی عتاب و گاه ترحم نمودهایگه زهر چشم و گاه تبسم نمودهای
باز ای فلک نتیجهٔ انجم نمودهایدندان کین به اهل تنعم نمودهای
خلقی به حسن خویش گرفتار دیدهایزان ناز میکنی که خریدار دیدهای
من کیستم شکستهدل هیچکارهایسرگرم جلوهای و خراب نظارهای
ساقی چه سر گران به من زار گشتهایپیمانهای بنوش که هشیار گشتهای
به چشم من ز دگر روزها فزون شدهاینظر در آینه افگن ببین که چون شدهای
صوفی ز کعبه رو به خرابات کردهاینیک آمدی بیا که کرامات کردهای