دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
زهی سرسبزی از سرو بلندت تاج شاهی رافروغ از لمعه ی مهر رخت شمع الهی را
آزاد تر از بلبل باغست دل ماکبک قفس کنج فراغست دل ما
مستانه برون تاختهای توسن کین رابتخانهٔ چین ساختهای خانهٔ زین را
روزی که تن ز جان شود و جان ز تن جداهر یک جدا ز عشق تو سوزند و من جدا
دلا تا کی هوای گشت باغ و می شود ما راکمند زلف ساقی دام ره تا کی شود ما را
خیز و چراغ صبح کن، ماه تمام خویش راساغر آفتاب ده تشنهٔ جام خویش را
در مستان زدم تا حال هشیاران شود پیدانهفتم قدر خود تا قیمت یاران شود پیدا
نشد جز درد و داغ عشق حاصل در سفر ما راکه از هر شهر و یاری ماند داغی در جگر ما را
دگرم ز روی ساقی چه گلی شکفت امشبدل بیقرار در خون بچه روز خفت امشب
دهی حیات ابد این دم از تو نیست عجببه یک کرشمه کشی این هم از تو نیست عجب
من از سوز جگر دارم دل و جان در خطر امشببخواهم سوخت زین آتش که دارم در جگر امشب
دل از نظارهٔ آن گلعذارم گلشنست امشبچراغ از روغن بادام چشمم روشنست امشب
منم ای شمع دل رفته و جان آمده بر لبشده بر آتش شوق تو چو پروانه مقرب
آنم که ببزم کسم آهنگ نبودستدر پهلوی من جای کسی تنگ نبودست
یار را چون هوس صحبت درویشانستگر قدم رنجه کند دولت درویشانست
بهار و لاله ما بی گل و پیاله گذشتپیاله یی نکشیدیم و دور لاله گذشت
گل گل رخت ز دیده ی نمناک من شکفتگلزار حسنت از نظر پاک من شکفت
دوش جان زندگی از چشمه ی حیوان تو داشتدیده آب دگر از چاه زنخدان تو داشت
گل خود روی مرا بوی بنی آدم نیستآنچه من می طلبم در چمن عالم نیست
باز آن رخ شکفته عرقناک بهر چیستوان زلف تاب داده بپیچاک بهر چیست
هرگز به ازین پسر نبودستنازکتر ازین بشر نبودست
گواه حال مستی بمکتب چشم پر خوابتفروغ مجلس می گشت نور طاق محرابت
پیش تو ناز سروسهی جز نیاز چیستجایی که قامت تو بود سرو ناز چیست
غریب کوی تو بی ناله ی حزین ننشستنداشت صحبت و با هیچ همنشین ننشست