دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
آنکه از لوح جفا نوک قلم باز گرفتزین دعا گوی چرا لطف و کرم باز گرفت
خرام سرو تو جان را حیات دمبدمستنهال قد ترا آب خضر در قدمست
قد تو نهالیست که آتش ثمر اوستدیوانه ی آن بادیه ام کاین شجر اوست
آبی که بسته اند بدلها دهان تستنقدی که آن بدست نیاید میان تست
باران و موج آب و می و روز عشرت استاز هر طرف که می نگرم دام صحبت است
طبیبم دید و درمانم ندانستدوای درد پنهانم ندانست
چشمت ز حال ما چو نظر باز می گرفتاین شیوه کاشکی هم از آغاز می گرفت
خوش آن دمید که در دام روزگار نسوختنیامد از عدم اینجا و زار زار نسوخت
شب دیده ام مشاهده ی آن جمال داشتهرچند گریه کرد و لیکن وصال داشت
تویی مراد دو عالم، خرد همین دانستکسی که دید خدا در میان چنین دانست
وقت گلم تمام به آه و فغان گذشتچون بگذرد خزان که بهارم چنان گذشت؟
بادهی صافم خلاص از آب حیوان کردهاستفتوی پیر مغان کار من آسان کردهاست
مجنون راه عشقم و دل هادی منستمنشور عاشقی خط آزادی منست
بیمار عشق را سر و برگ علاج نیستگفتم چنانکه هست حکایت مزاج نیست
این همه شکل خوش دلکش که در گلزار هستخار در چشمم اگر زانها یکی چون یار هست
آنرا که قدم در رَه صاحبنظرانستاز هرچه کند قطع نظر خیر در آن است
مستم اگر باده نیست لعل لب یار هستگو می تلخم مباش شربت دیدار هست
گشود چاک گریبان که یاسمین اینستنمود ساعد و گفتا در آستین اینست
از سرمه، نرگست همه رنگ حنا گرفتدر آب و گل کلاله شمیم صبا گرفت
بیمار ترا دیده ی نمناک همانستپرهیز مکن کاین نظر پاک همانست
صد شعله ی آه از دل هر گوشه نشین خاستآه این چه بلا بود که از خانه ی زین خاست
خونین جگران را چه غم از ناز و نعیمستعاشق که بود جرعه کش دوست ندیمست
دیوانه ی ترا هوس گشت باغ نیستدر گلشنم مخوان که مرا این دماغ نیست
شبانه می زده یی ماه من چنین پیداستنشان باده ات از لعل آتشین پیداست