دفتر شعر
۸۸۷ شعر در این دفتر
گر یار شوی با من، در عهد تو یار آیمور زانکه نگه داری، روزیت به کار آیم
تا بر آن عارض زیبا نظر انداختهایمخانهٔ عقل به یک بار برانداختهایم
چون ساعدت مساعد آنست رشتهایمدر خون خود، که عاشق آن دست گشتهایم
ما تا جمال آن رخ گلرنگ دیدهایمهمچون دهان او دل خود تنگ دیدهایم
ما نور چشم مادر این خاک تیرهایمآبای انجم فلکی را نبیرهایم
باز قلندر شدیم، خانه بر انداختیمعشق نوایی بزد، خرقه در انداختیم
بندهٔ عشقیم و سالهاست که هستیمورزش عشق تو کار ماست، که مستیم
آن پرده برانداز، که ما نور پرستیممستور چرایی؟ چو نه مستورپرستیم
امروز عید ماست، که قربان او شدیماکنون شویم شاه، که دربان او شدیم
ما چشم جهانیم، که این راز بدیدیمپوشیده رخ آن بت طناز بدیدیم
دیریست تا ز دست غمت جان نمیبریموقتست کز وصال تو جانی بپروریم
ما در غم هجران تو، گر زانکه بمیریمبر وصل تو یکروز ببینی که: امیریم
حال این پیکر از آن بتگر دانا پرسیمیا خود از پیش حکیمان توانا پرسیم
عقل صوفی را مهار اندر کشیمعشق صافی را به کار اندر کشیم
کجاست منزل آن کوچ کرده؟ تا برویمچو بادش از پی و چون برقش از قفا برویم
مرا با دوست میباید که رویارو سخن گویمنه با او دیگری مشغول و من با او سخن گویم
از عشق دوری چون کنم؟ کین عشق مستوری شکنبا شیر شد در حلق دل، با جان برون آید ز تن
باغ بسان مصر شد از رخ یوسف سمنگشت روان ز هر طرف آب چو نیل در چمن
تخت شاهی دارد آن ترک ختنکی کند رغبت به درویشی چو من؟
چو آتشست به گرمی هوای تابستانبده دو کاسه ازان آب لعل، یا بستان
نگارینا، به وصل خود دمی ما را ز ما بستاندل ما را به آن بالا ز دست این بلا بستان
یاران و دوستداران جمعند و جام گردانمطرب همیشه گویا، ساقی مدام گردان
دلا،خوش کرده ای منزل به کوی وصل دلداراندگر با یادم آوردی قدیمی صحبت یاران
دلها بربودند و برفتند سوارانما پای به گل در شده زین اشک چو باران