دفتر شعر
۸۸۷ شعر در این دفتر
برون کردی مرا از دل چو دل با دیگری داریکجا یادآوری از من؟ که از من بهتری داری
هر به عمری نزد خود روزی به مهمانم بریپرده پیش رخ ببندی، پس در ایوانم بری
او شوی چو خود را تو از میانه بر گیریدر بها بیفزایی، تا بهانه بر گیری
بر من نمینشینی نفسی به دلنوازیبنشین دمی، که خون شد دل من ز چاره سازی
ز برنا پیشگان آموز و رندان رسم سربازیگرت سودای آن دارد که: عشق آن پسر بازی
دل من دردمند تست درمانش نمیسازیدلت بر وی نمیسوزد به فرمانش نمیسازی
عالمی را به فراق رخ خود میسوزیتا خود از جمله کرا وصل تو باشد روزی؟
هزار بار بگفتم که: به ز جان عزیزیاگر چه خون دل من هزار بار بریزی
باز آمدی، که خونم بر خاک در بریزیتوفان موج خیزم زین چشم تر بریزی
جهد بکن تا که به جایی رسیدرد بکش، تا به دوایی رسی
تو از رنگی که بر گردی کجا همرنگ ما باشی؟که ما را میرسد رندی و بیباکی و قلاشی
بخت یار ما باشد گر تو یار ما باشیاز میان بنگریزی، در کنار ما باشی
ز راه دوستی گفتم: دلم را چاره بر باشیچه دانستم که در کارم ز صد دشمن بتر باشی؟
سنت آنست که خاک کف پایش باشیفرض واجب که به فرمان و برایش باشی
حال دل پیش تو گفتم، که تو یارم باشینه بدان تا تو به آشفتن کارم باشی
نه پیمان بستهای با من؟ که در پیمان من باشیمن از حکمت نپیچم سر، تو در فرمان من باشی
بکوش و روی مگردان ز جور و بارکشیمگر مراد دل خویش در کنار کشی
گل بین، گرفته گلشن ازو آب و رونقیبستان نگر،ز گل شده همچون خورنقی
ای ترک حور زاده، ز تندی و کودکیخون دل شکستهٔ ما را چه میمکی؟
بر ما ستم و خواری، ای طرفه پسر تا کی؟وندر پی وصلت ما پوینده بسر تا کی؟
جانا؛ غم ما نداشتن تا کی؟ما را به جفا گذاشتن تا کی؟
با چنان شیوه و شیرینی و دلبندی و شنگینتوان دل به تو دادن، که به جوری و به جنگی
گفتم که: بگذرانم روزی به نام و ننگی؟خود با کمند عشقم وزنی نبود و سنگی
این دل پر هوش ما با همه فرزانگیشد ز غم آن پری فاش به دیوانگی