دفتر شعر
۸۸۷ شعر در این دفتر
هوست معتکف خانهٔ خمارم کردعشقت از صومعه و مدرسه بیزارم کرد
دل ببردی و یکی کار دگر خواهم کردچیست آن؟ جان به سر کار تو در خواهم کرد
وصف روی آن پسر خواهیم کردخدمت زلفش به سر خواهیم کرد
چاره سگالیدنم فایدهای چون نکردآتش هجران تو جز جگرم خون نکرد
جز لبم شرح میان او نکردجز دلم وصف دهان او نکرد
دلم جز تو آهنگ یاری نکردبه غیر از تو میل کناری نکرد
به یک نظر دل شهری شکاردانی کردهمیشه جور کنی و آشکاردانی کرد
دوش بگذشت و دل از دور تماشایی کردامشبم حسرت او دیده چو دریایی کرد
ای سنگدل، به حق وفا کز وفا مگردعهدی بکن به وصل و از آن عهد وا مگرد
عشق بیعلت ترنج دوستی بار آوردگر به علت عشق ورزی رنج و تیمار آورد
پیری که پریرم ز مناجات بر آورددی مست و خرابم به خرابات برآورد
هر کس که در محبت او دم برآوردپای دل از کمند بلاکم برآورد
سوز تو شبی بسازم آوردوندر سخنی درازم آورد
بی تو دل من دمی قرار نگیردپند نصیحت کنان به کار نگیرد
صفات قلندر نشان برنگیردصفات تجرد بیان برنگیرد
چو دل شد زان او هرگز نمیردچو خورد از خوان او هرگز نمیرد
تیر از کمان به من اندازدعشق از کمین چو برون تازد
رخش، روابود، ار اسب دلبری تازدکه گوی سیم به چوگان مشک میبازد
چون گره بر سر آن زلف دو تاه اندازدمشک را خوارتر از خاک به راه اندازد
دیگر مرا به ضربت شمشیر غم بزدفریاد ازین سوار، که صید حرم بزد!
زلف را تاب دام و خم برزدهمه کار مرا بهم برزد
چو میل او کنم، از من به عشوه بگریزددگر چو روی به پیچم به من در آویزد
مرد این ره آن باشد کو به فرق سَر خیزدبا غمش چو بنشیند از دو کَوَن برخیزد
اگر جان را حجاب تن ز پیش کار برخیزدز خواب هجر چشم دل به روی یار برخیزد