دفتر شعر
۲۶۶ شعر در این دفتر
ای از پی دیدنت منوّر چشممنور تو گرفته است سراسر چشمم
آن را که فراموش نئی یادش کنپیوسته غم تو می خورد شادش کن
در حضرت تو صدق و نیاز آوردموز درد تو قصّهٔ دراز آوردم
ای از پی لطف تو دل من نگرانچون پوشیدی تو پرده بر من مدران
ای از کرم تو خلق را امن و اماندر قبضهٔ قدرت تو عاجز دل و جان
استاد چو صانع آمد و چابک دستآسان باشد به نزد او بست و شکست
خاصیت قرآن تو ندانی شایدخوانی و معانیش ندانی شاید
بگذر زمکان و کون عالم به طلسموز هستی لامکان تصوّر کن قسم
فرمان ده ملک انبیا کیست؟ توییمصداق تعزُّ من تشا کیست؟ تویی
صدری که چو بدر کرد عالم انوربگذشت وی از نُه فلک و هفت اختر
من خود به چه دل زنم دم سودایشیا من چه سگم که دیده سازم جایش
جز در غم تو شادی من نفزایدجز در طلبت جان و دلم ناساید
ای نسخهٔ نامهٔ الهی که توییوای آینهٔ کمال شاهی که تویی
ای گوهر فضل و علم و دریای علوماز رای تو شد دُرج دو گوهر منظوم
ای آنکه چو تو شهی زمانه بنزاداز جملهٔ کفر گشته جانت آزاد
ای ماه زحسن خلق تو یافته بهرپر مشک زباد خُلق تو جملهٔ دهر
او را خواهی از زن و فرزند ببُرمردانه درآی و خویش و پیوند ببُر
عشّاق به فضل آشنایان تواندسرگردانان شکسته پایان تواند
رزّاق یکی است هر که جز او مرزوقایمان این است و آن دگر کفر و فسوق
اقسمت بمن رجوت ان یدنیکمانّی معکم بکلّ ما یعنیکم
تقدیر چو سابق است تعلیم چه سودجز بندگی و رضا و تسلیم چه سود
خواهی که خدا هرچ نکو با تو کندارواح ملایک همه رو با تو کند
جز حق حَکَمی که حکم را شاید نیستشخصی که زحکم او برون آید نیست
راضی چو نئی بدانچ او با تو کندآن کن که خوش آیدت چو رو با تو کند