دفتر شعر
۲۶۶ شعر در این دفتر
ایزد همه کار بد و نیکو دانداو راز دل رومی و هندو داند
آنجا که سعادت است چه تسبیح و چه چنگآنجا که شقاوت است چه نام و چه ننگ
گر هست سعادتت چه شکّر چه شرنگور زانک شقاوت است چه صلح و چه جنگ
می کن ستمی و هر چه بادا باداکم گیر دمی و هر چه بادا بادا
گر کِشتهٔ ما غم آورد غم دِرَویمگر بهرهٔ ما درد بود درد خوریم
تو بر دل من حکم روانی می کنهر حکم روانی که توانی می کن
تو به دانی دوای جانم کردنمن هیچ دوای خود ندانم کردن
تا بتوانم به ترک غمها سازمگر بگریزم من از غمت ناسازم
ای دل نه همه ساله شکر باید خوردبسیار شکر که برحذر باید خورد
چون از خُم تست می چه صافی و چه درداز تو چه بزرگ تحفه ای جان و چه خرد
ای گشته به اسباب غمت جانم شاداز درد تو هرگز دل من سور مباد
چون کار زاندازه نخواهد افزودآن به که به هرچه هست باشی خشنود
با قوّت پیل مور می باید بودبا ملک دو کون عور می باید بود
ایّام دلم گرچه به غم می گذردبر فرق سرم پای ستم می گذرد
تا من باشم زپیش رویت نشومفارغ نفسی ز گفت و گویت نشوم
گر یار جفا کند پسندیدهٔ ماستخاک قدمش چو دیده در دیدهٔ ماست
گر واقفی ای مرد به هر اسراریچندین چه خوری بیهده را تیماری
در دیدن روی یار اگر چشم شویباید که زپای تا به سر چشم شوی
تا برد به غارت غمت از من دل و دینبا هیچ کسم نه مهر مانده است نه کین
ای دل طلب یار به مشتاقی کنوز بادهٔ نیستی دمی ساقی کن
هر جان که شنیده است ندای غم توبر دوش دل افکند ردای غم تو
تو زنده نئی مگر به جان غم اوشادی مطلب جز از نشان غم او
من خاک تو در چشم خرد میآرمعذرت نه یکی نه ده که صد میآرم
چون کار به جدّ و جهد ما برنایددلتنگ مشو که آنچنان می باید