دفتر شعر
۲۶۶ شعر در این دفتر
در راه طلب عُجب خطایی است بزرگتسلیم و رضا مهر گیایی است بزرگ
تا هست نشان گفت و گویی با توتسلیم نباشد سر مویی با تو
تسلیم و رضا به زشت کیشان ندهندو اسرار خدا به دل پریشان ندهند
با دادهٔ حق اگر تو راضی باشیاز همچو خودی کی متقاضی باشی
آن کس که به بندگی قرارش باشدبا چون و چرای او چه کارش باشد
در نقطهٔ خویشتن مرا مشکلهاستهمچون سر و پای دایره ناپیداست
روحی که منزّه است از عالم خاکمهمان تو آمده است از عالم پاک
زان پیش که ما طفیل آدم بودیمدر خلوت خاص با تو همدم بودیم
پرسیدم از آن کسی که برهان داندآن کیست که او حقیقت جان داند
در دایرهٔ وجود بی سهو و سقطدلها زتو دور نیست چو نقطه زخط
در خود نگر ار نئی تو واقف زجهانو اندر تن خود بین همه پیدا و نهان
آن دم که بهم زدیم تنها من و توبا خلق نکرده ایم پیدا من و تو
روزت بستودم و نمی دانستمشب با تو غنودم و نمی دانستم
آنها که همی دهند نادیده نشاندر کوی تحیرّند و در بحر گمان
قومی به گمان فتاده اندر ره دینقومی دگر اوفتاده در راه یقین
در دیدهٔ ما نگر جمال حق بینکاین نور حقیقت است و انوار یقین
تا با خودم از هر دو جهان بیرونمچون بی خودم از هر دو جهان افزونم
شبهای دراز با غمت می سازمپوشیده چنانک کس نداند رازم
ای دل تو درین واقعه دمسازی کنوای جان به موافقت سراندازی کن
هر دل نبود قابل اسرار خدادر هر گوشی نگنجد اسرار خدا
آن قوم که راه بین فتادند و شدندکس را زیقین خبر ندادند و شدند
مردان چو حدیث وصل جانان شنوندار زنده بمانند زنقصان شنوند
دُرّی است ثمین که آن به سفتن نایدسرّی است نهان که آن به گفتن ناید
تا خواجه زنور خویش منفک نشوددر عالم اهل دیده بی شک نشود