دفتر شعر
۲۶۶ شعر در این دفتر
در عالم عشق هر که را یار بودصندوق وجودش همه اسرار بود
عقل از ره تو حدیث افسانه برددر کوی تو ره مردم بیگانه برد
او را زدرون خانه دردی بایدکز قصّه شنیدن این گهر نگشاید
در بادیهٔ وصال آن شهره نگارجانبازانند عاشقان رخ یار
افتاد مرا با سر زلفین تو کارعیبم مکن و به کار خویشم بگذار
هر دل که خبردار شد از اسرارشگر نور بود سوخته شد در نارش
کو دل که بگوید نفسی اسرارشکو گوش که بشنود دمی گفتارش
زنهار به گفت و گوی [منشین به] او باشغافل منشین و گم مکن عمر به لاش
چون آینه کرد صفّه ای را نقّاشتا نقش سه صفّه رو نماید زصفاش
این راز درونی مشمر کاری خُردکاینجای نه صاف می گذارند نه دُرد
در دل سخنت چو جان نگه می دارمخون می خورم و زبان نگه می دارم
از بهر شناختن نکو کن خود رازیرا که سزا نکو بود نیکو را
واقف نشود کسی بر اسرار قضابس بوالعجب است کار و بازار قضا
در مطبخ عشق پاکبازان قضاکردند به غربیل بد از نیک جدا
کار قدر از چون و چرا بیرون استچونی و چرایی زصفا بیرون است
بنیاد وجود سخت سست افتاده استوین قابض روح نیک چست افتاده است
نیکی و بدی که در نهاد بشر استشادی و غمی که در قضا و قدر است
نقاش ازل چو نقشها می پرداختکس نقش سعادت از شقاوت نشناخت
سرّ قدر از جهانیان پنهان استآن سر به طریق عقل نتوان دانست
تا در نرسد وعدهٔ هر کار که هستسودت نکند یاری هر یار که هست
خوش باش که در ازل بپرداخته اندنرد من و تو بی من و تو ساخته اند
چون سرّ قدر طعمهٔ ابدال شودآن جملهٔ قال و قیل پامال شود
از قرب بعید شوق باید بودنپیوسته ملازم تو شاید بودن
هر چند که عقل داری و دیده و هوشایمن مشو و به دیگران پرده بپوش