دفتر شعر
۱۴۷ شعر در این دفتر
فرزانهٔ سروران جهان بگزینددر عالم تن بقای جان بگزیند
چون از شدگان یکی نمی آید بازخیز ای شدنی تو نیز رفتن را ساز
زان پیش که گویند که جا واپردازجا واپرداز و توشهٔ راه بساز
ملک طلبش بهر سلیمان ندهندمنشور غمش بهر دل و جان ندهند
ترسم که اگر در طلبش نشتابیبر آتش حسرت دل خود را تابی
با صدق تو زخم همچو مرهم باشدبا صدق مرا انده دل کم باشد
ای دل سررشتهٔ اَمَل کوته کنخود را زبد و نیک جهان آگه کن
گر مایهٔ همت است در گوهر توالّا به خدا فرونیاید سر تو
تا یوسف دل را نکنی از بن چاهیعقوب خرد ضریر باشد در راه
صدق است که مرد را همی بخشد جاناز صدق بود همیشه دشوار آسان
گر قصد کنی به رفتن راه وصالصدقی باید رفیق تو در همه حال
از صدق رهانی دل خود را از حیفوز صدق رهانی سر خود را از سیف
گر یک نفس آن جان و جهان بتوان دیدعیش خوش و عمر جاودان بتوان دید
روخانه برو که شاه ناگاه آیدناگاه آید برون آگاه آید
رسمی است میان اهل دل دیرینهکز کینه تهی کنند دایم سینه
ای دل نه تویی که در صفایی نرسیوز خوی بدت به آشنایی نرسی
نه هر که میان ببندد از کفار استیا هر زاهد زسبحه برخوردار است
طعم وحدت بدین دو تویی بخشیپا بستهٔ بند و گفت و گویی بخشی
از راه صفا هر که نصیبی یابدهرگز به جواب هیچ بد نشتابد
تا تعبیهٔ عشق مصفّا نشودفکر تو به از لؤلؤ لالا نشود
سجاده به روی آب انداخته گیرخود را به نماز و روزه بگداخته گیر
شرط است مرا زخویشتن برگشتنبا هر که کم از من است همسر گشتن
بر مردم اهل گر بد و نیک آیدگه بسته شود کار و گهی بگشاید
کاری که فروبندد و رخ ننمایددلتنگ مشو که عاقبت بگشاید