دفتر شعر
۲۹۰ شعر در این دفتر
اندر طلب وصل تو ای سرو روانانگشت نمای خلق و رسوای جهان
اندر طلبت گرچه به سر می پویمرخساره به خوناب جگر می شویم
در راه طلب به آخر آمد نفسمو افسوس که نیست حاصلی جز نفسم
پیوسته تو را به صد هوا می طلبموین درد غم تو را دوا می طلبم
هر چند که من به خویشتن می نرسموز محنت دل به شغل تن می نرسم
غمگین غمگین به سوی تو می پویممسکین مسکین بر تن خود می مویم
طالب که نه صادق است جایی نرسدبیگانه شود به آشنایی نرسد
ای تن خواهی که احتشامت باشدحکمی و تصرّفی تمامت باشد
از بهر چه حل نمی کنی مشکل خودوز بند هوس نمی رهانی دل خود
اندر طلب آنک نیست صادق چه کندو آن را که دلی نیست موافق چه کند
جانم شب و روز از تو نشان می طلبدو احوال تو پیدا و نهان می طلبد
دل گر نظری کند به روی تو کندجان گر گذری کند به کوی تو کند
در راه طلب زاد ادب می بایدسوز سحر و نالهٔ شب می باید
ترسم که اگر در طلبش نشتابیبر آتش حسرت دل خود را تابی
حاشا که من از خاک درت برخیزموز لعل لب چون شکرت برخیزم
تا چند کشم غصّهٔ کس ناکس راوز خسّت خود خاک شوم هر خس را
نفسم چو به نان و تره از من راضی استکی گویم کاین رییس یا آن قاضی است
از راحت اگر نصیب تو حرمان نیستاز آز ببُر که آز را پایان نیست
تا ظن نبری که خان و مان محتشمی استیا خواسته و حکم روان محتشمی است
مسپار به عشوهٔ جهان خویشتنتمگذار که گردد دو یکی پیرهنت
ایزد زقناعت چو مرا گنجی داداز میر و وزیر جمله گشتم آزاد
عالی نسبا چرا بننشینی پستوز ملک جهان پاک نیفشانی دست
دل کز پی آب و نان در آتش نبودجز خاک پریشان و مشوّش نبود
پیمانهٔ عزّت و قناعت کن پُرتا خوار نگردی طمع از خلق ببُر