دفتر شعر
۲۹۰ شعر در این دفتر
در کوی قناعت ارچه دیر آمده ایمبر نیستی خویش دلیر آمده ایم
گر راحت دل خواهی و آسایش تنبا لقمه و خرقه ای بساز و تن زن
بردارندت اگر شوی افکندهو آزاد شوی اگر بمیری بنده
کنجی و قناعت از قباد و کی بهنزدیک تو خوار است و زملک ری به
آیا تو ز نادانی و سرگردانیخود را و مرا به هرزه می رنجانی
بر سنگ قناعت ار غباری داریاز نیک و بد جهان کناری داری
در کوی قناعت ار سپنجی داریدر هر قدم آراسته گنجی داری
آن را که قناعتش صناعت باشدهر چیز که گفت و کرد طاعت باشد
از لذّت این وجود مانع گردیبر عین کمال خویش صانع گردی
از خلق به هیچ گونه یاری مطلبوز شاخ برهنه سایه داری مطلب
من قال بانّ جوهر الفقر عرضالجوهر لمّا عرض الفقر عرض
الفقر اذا ابعدکم یدنیکمو الفقر اذا اماتکم یُحییکم
جمعیت ازین شیفته رایان آموزجان بازی ازین بی سر و پایان آموز
از طعم لب تو در شکر چیزی هستوز نور رخ تو در قمر چیزی هست
درویشان را بر همه عالم پیشی استدرویشان را کمینه سودی بیشی است
درد ره فقر به زهَر درمان استدانستن آن نه ذوق هر نادان است
در عالم فقر میر و سلطان هیچ استدر درویشی ملک سلیمان هیچ است
سلطانی اصل بی گمان درویشی استسرداری بی نام و نشان درویشی است
امروز بده بدان جهانی که به استبستان سبکی را به گرانی که به است
گفتی عالم به پای درویشان استعالم همه از برای درویشان است
سرمایهٔ ملک جاودان درویشی استدرویش تن است و جان آن درویشی است
مقبل بود آنک آشنای دَرِ اوستمُدبِر باشی گرت نه رای دَرِ اوست
آن نقطه که در فقر نهان آوردنداز بهر بسی زنده دلان آوردند
عالم همه سر به سر گدایان دارندمحنت همه خویشتن نمایان دارند