دفتر شعر
۲۹۰ شعر در این دفتر
شاهان جهان چاکر درویشانندعالم همه خاک در درویشانند
اندر ره فقر دیده نادیده کنندهرچ آن نه حدیث اوست نشنیده کنند
بادی که زکوی فقر گرد انگیزدبر آتش کبر آب تواضع ریزد
درویش کسی بود که در خود نگردخود را ز جهان نفس بیرون شمرد
گر شهوت توسن تو رام تو شوددر خطّهٔ جان خطبه به نام تو شود
درویش که اسرار نهان میبخشدهردم ملکی به رایگان میبخشد
درویش زخودپرستی آزاد بودظاهر چو خراب و باطن آباد بود
هر دل که درو دُرّ معانی بنددایذای چنین طایفه را نپسندد
درویش به غم همیشه خرّم باشداندر ره فقر زخم مرهم باشد
میل دل ما جز به فقیری نبودخرسند به میر جز اسیری نبود
دانی چه بود جان و جهانِ درویشدانی چه بود امن و امانِ درویش
دستِ دل ما هر چه تهی تر خوش ترو آزادی دل زهرچه خوش تر خوش تر
شاهان همه دولت از فقیران طلبندصحبت همه از نشست پیران طلبند
آزادی مرد هر چه خواهی ارزدو این حال زماه تا به ماهی ارزد
هرگه که تو آوری بیانی از فقردر حال تو را دهند جانی از فقر
درویش همیشه بی نوا اولی ترنزل ره درویش بلا اولی تر
در راه طلب خدمت درویشان کنبیگانه مباش یاری خویشان کن
در درویشی کار به صدق است و یقیندر درویشی کار نه کفر است و نه دین
در فقر اگر دمی تو با حق داریسرمایهٔ عاشقان مطلق داری
تا ظن نبری که غمخوری درویشی استیا بی کسی و مختصری درویشی است
در عالم فقر ار سر هر پر هوسیسرمست همی دوند هر نیک و خسی
خود دمدمه ای است آدمی از دم اوعالم همه سایه است از عالم او
امروز چو ناصر فقیران باشیفردا زقبیل دستگیران باشی
دردی است طمع که نیستش درمانیگنجی است یقین که نیستش پایانی