دفتر شعر
۲۹۰ شعر در این دفتر
درویشان را عار بود محتشمیدر دیده شان نار بود محتشمی
با فقر نشین اگر تو همدم خواهیفقر است اگر ملک مُسلَّم خواهی
درویش ز درویشی از آن می نرهدکاین دهر درم به جای خود می ننهد
گر مرکب عشق نیکوان خواهی تاختبا سوختگان چو شمع می باید ساخت
جانی که زمهر زیر میغش داریباید که همیشه زیر تیغش داری
تا تو نشوی فرد به فردی نرسیدر راه یگانگی به مردی نرسی
در کعبهٔ دل اگر تو حاضر باشیمانندهٔ کعبه سخت ظاهر باشی
هر دل که درو مایهٔ تجرید کم استبیهوده همه عمر ندیم ندم است
از خود به درآیی نفسی تجرید استفارغ شوی از هر هوسی تجرید است
آن را که دلش خانهٔ توحید بوددر کون و مکان طالب تجرید بود
افکند بتی به بت پرستی ما رااو راست خبر که نیست هستی ما را
ما را تو مدام دل به مستی ندهیوز هستی خویش تا نرستی ندهی
ساقی به صبوحی می ناب اندر دهمستان شبانه را شراب اندر ده
دانم که زنیستی تو هستم کردیپس از بد و نیک هر چه هستم کردی
مستم دارد زباده ساقی پیوستمستی که بود جام می اش دور از دست
مستی زمی عشق و نه مستی زمی استوآن کس که زمی مست بود مست کی است
هر کاو نشود مست تو او مغبون استواین حالت مستی زصفت بیرون است
قم فاسقنی قهوةً کان عاصرهاقبل الزّمان و کانت ثانی القدم
در صفّهٔ شاه دست یازی نبودواندازهٔ کوتاه و درازی نبود
یک دست به مصحفیم و یک دست به جامگه نزد حلالیم و گهی نزد حرام
در راه خدا نکتهٔ طامات چه سوداقرار زبان با دل برلات چه سود
آنها که به تقلید عبارات کنندواندر طلب خدا ریاضات کنند
قلّاش و قلندری و عاشق بودنمی خواره و بت پرست و فاسق بودن
درویشانیم و نیز دلریشانیمآواره زخان و مان وز خویشانیم