دفتر شعر
۲۹۳ شعر در این دفتر
چون آتش و آب بردباری نکنیکم زانک چو باد خاکساری نکنی
چندت گویم گر سر مردم داریمی باش دلا گر سر مردم داری
هرگه که تو با فرشته بین بنشینیچون او باشی گر آشنای دینی
آن کس که برای فقر بربست کمردر خویش بیاسود چو در آب شکر
دوش این چشمم که دُرّ مکنون می ریختتا صبحدمی از رگ جان خون می ریخت
هر کاو رقمی زعقل بر دل بنگاشتیک لحظه زعمر خویش ضایع نگذاشت
مقصود ز روزگار این یک نفس استجویندهٔ این حدیث بسیار کس است
ای همنفسان فعل اجل می دانیدروزی دو سه داد خود زخود بستانید
گفتم که مگر تخم هوس کاشتنی استمعلومم شد که جمله بگذاشتنی است
آن یار که منزلگه او قلب آمدمردانه بدیدمش که در قلب آمد
عنبر که نه آن تست لادن به ازوستزان زر که تو را نباشد آهن به ازوست
دردا که زعمر مایهٔ سود نماندیک دوست کزو دلی بیاسود نماند
بیماری دل نمی توان پنهان کردوین درد به درمان نتوان آسان کرد
دست دل اگر به دامن یار زنیمدر دیدهٔ دشمن به جفا خار زنیم
خوبان همه گردن نفرازند آخریکباره چنین به بر نتازند آخر
هنگام گل آمد به تماشا نرویم؟یاران همه رفتند چرا ما نرویم؟
مادام که جویی تو حقیقت زمجازبر خود در هر درد سری کردی باز
یاری که نشد مرا به فرمان همه عمریک درد مرا نکرد درمان همه عمر
چون باد زمن می گذری چه توان کردچون خاک رهم می سپری چه توان کرد
هر بد که توان کاشت تو آن کاشته ایآزرم به هیچ روی نگذاشته ای
کو عقل که بندی زهوس بگشایدیا صبر که هنگام بلا برناید
کو دست که بند بسته بگشاید ازویا همنفسی که دل برآساید ازو
آن را که دمی دمی به جانی ارزدیک ساعته صحبتش جهانی ارزد
کامل نشوی تو با قرین ناقصناقص مانی زهمنشین ناقص