دفتر شعر
۲۹۳ شعر در این دفتر
بی دیدن تو بیم هلاک است مراپیراهن صبرم همه چاک است مرا
تا مهر تو در سینه نهان است مراسیلاب زدیدگان روان است مرا
شمع ارچه زآتش همه تن پر نور استپیوسته به رنگ عاشق مهجور است
هنگام وداع آمد آن سرو بلندگریان گریان که آخر این هجران چند
یارم به سفر چو راه رفتن بگزیدنرگس دیدم ازو روان مروارید
روزی دو سه از وصل تو بودم دلشادوز بند هوس شبی دو، دل گشت آزاد
گر ماه شوی به جز محاقی نبودور زهره شوی جز احتراقی نبود
وصل ارچه که دیده را منوّر داردکام دل را چو شهد و شکّر دارد
صحرای جهان بی تو مرا تنگ آیدبی روی توَم جهان سیه رنگ آید
شب دوش نقاب قیر بر رخ چو کشیداز هجر توَم جان به لبان خواست رسید
داماد خیال را نثاری نرسدناخورده شراب را خماری نرسد
یار ارچه زمن هیچ نمی آرد یادهست این دلم از یاد غمش دایم شاد
ماییم زدل دور و ز دلبر مهجوردر درد بمانده ایم وز درمان دور
او را چه تمتّع از جوانی باشدکش بی تو حیات و زندگانی باشد
چون دید دل من اثر سوز فراقشد منهزم از لشکر پیروز فراق
ای دلبر قصّاب نه سر می دهیَمنه شاخ امید هیچ بر می دهیَم
سرمایهٔ عمر عاقلان یک نفس استپس همنفسی جو که جهان یک نفس است
مردار چه به کار خویش سرگردان استهم چارهٔ او ازو بود گردانست
خه خه به چه گشته ای چنین دشمن دوستوه وه به کدام مذهب این شیوه نکوست
اینها که زاسرار قدَر بی خبرندبی هیچ بهانه دشمن یکدگرند
گل گفت چو رخت ما به صحرا فکنندوز رنگ وجود بوی بر ما فکنند
یاری که به وقت کار در کار آیدوی را چو طلب کنی دل افگار آید
ای دل همه آن بکن که رایت باشدجایی منشین که آن نه جایت باشد
با هر بد و نیک وا نوازیم به طبعبر هیچ کسی سرنفرازیم به طبع