دفتر شعر
۱۱۵ شعر در این دفتر
بدخواه کسی به مقصد خود نرسدیک ظن نبرد تا به خودش صد نرسد
تا تو دل را زکبر و زشهوت و آزوز حقد و حسد بجملگی نکنی باز
گر کعبه کنی خراب از بدخوییوز آب جفا نقش شریعت شویی
این جلوه گری به خلق راهی دگر استبنمودن خویش پایگاهی دگر است
آن را که هوای نفس او معبود استبا خلق تو بودنش همه مقصود است
مردم همه از زرق و فسون محرومندوز جان و دل بوقلمون محرومند
رازت همه دارای فلک می داندکز موی به موی و رگ به رگ می داند
در دل همه شرک و روی بر خاک چه سودزهری که به جان رسید تریاک چه سود
دوری ز برادرِ نه صادق بهتردوری زبرادر منافق بهتر
یاران زمانه پیچ پیچند همهسودازدگان بی علاجند همه
میدان فراخ و مرد میدانی نهیک مرد از آنها که تو می دانی نَه
تو لایق نکته های باریک نئیجز درخور طبع تنگ و تاریک نئی
مادام که بار عقل هستی باقی استاز ظلمت جهل وانرستی باقی است
یک جرعهٔ می زملک کاوس به استوز تخت قباد و مردی طوس به است
ای دل به صلاح اگر نشستی برسیوین لشکر نفس اگر شکستی برسی
بی دیده اگر راه روی بی خبری استتمکین مطلب ازو که او رهگذری است
آنچش نه از انبیا و از خود واداشتمردان به حیل نشاید از خود واداشت
آن را که حرامزادگی عادت و خوستعیب دگران به نزد او سخت نکوست
در حق من ار یکی وگر صد گویدبدگوی همیشه صفت خود گوید
بی هیچ یقین چو بدگمانی باشیبد باشی اگر چه نیک دانی باشی
با برگ مژه سد سکندر سفتنصد آتش نمرود به دیده سفتن
خواهی که بر خدای باشی مقبولنیک همه خلق گو و می باش حمول
تا خانقه حرص تو ویران نشوددشوار زمانه بر تو آسان نشود
هان ای «واحد» زباد حرصی تو اسیرزان نیست تو را زآتش حرص گزیر