دفتر شعر
۱۱۵ شعر در این دفتر
گر بد بازد حریف گو بد می بازنیکی و بدی به خصم خود گردد باز
بس خون جگر که مرد را خورده شودتابیش بدی به دیگران برده شود
بی جرم درین جهان توان زیست بگوناکرده گنه درین جهان کیست بگو
تشویش دل خستهٔ ما از تو در استجانم پر از آشوب و بلا از تو در است
زلف سیهت که مشک را زو گله هاستاز تاب و شکن سلسله در سلسله هاست
ای از غم دلبری که بیدادم ازوستویرانی این سینهٔ آبادم ازوست
سیلاب محن رونق عمرم همه بردشیرین همه تلخ گشت و صافی همه درد
در دل زغم زمانه باری دارمدر دیدهٔ هر مراد خاری دارم
آخر زمنت یاد منت هست بپرسهشیار دلی زین دل سرمست بپرس
خوبان همه دل برند لیکن دین نهورزند عتاب و جنگ اماکین نه
وا می شنوم زگفت از هر جا منکز عشق فلانی شده ام شیدا من
با شهوت و طبع نور دل نفزایدتا ظلمت شهوت در دل نگشاید
عشق از چه سبب بی خبران را باشدکاری است که صاحب نظران را باشد
اندر ره عشق هر که دارد گذریبا خود نکند به هیچ وجهی نظری
در درد اگر تو از دوا محرومیاندیشه بکن تا تو چرا محرومی
چون وسوسه ای تو را بگیرد دامنآغاز کنی کینه و جنگی با من
هر صاحب دل که او نه صاحب نظر استدر خورد عقوبت است و بس بر خطر است
در تو که بدیدهٔ صفا می نگریمنی از پی شهوت و هوا می نگریم
چون آتش شهوت آبرویت را برددر معرض هر بزرگیی ماندی خرد