دفتر شعر
۱۱۵ شعر در این دفتر
ای دل زامل به مال مایل تا کیدر راه هوس ساخته منزل تا کی
ای کاش بدانمی که من کیستمیدر دایرهٔ وجود بر چیستمی
عمر تو بهار تازه را می ماندروزی دو سه بر سر تو گل افشاند
سیرم زحیات محنت آکندهٔ خویشوین روزی ریزهٔ پراکندهٔ خویش
دل سوختگان از تو سگالند مکنیا از تو به حضرتش بنالند مکن
چشم فلک از ظلم تو بگریست مکنآخر به دور روزه عمرت این چیست مکن
در هر دلکی از تو نهیبی است مکنافراز ملوک را نشیبی است مکن
جانا سخنان خصم در گوش مکنپند من مستمند بنیوش مکن
یک قطره زآب دیدهٔ مظلومییک آه زسوز سینهٔ محرومی
تا چند ازین خلق خدا آزردنزین عالم فانی چه توانی بردن
امروز که در جوی حیات آبی هستدر نیکی کوش تا توانی پیوست
ظالم چو کباب از دل درویش خوردچون در نگری زپهلوی خویش خورد
ظلم آب زرخ، زور ز بازو بُبَردرنگ از گل وز مشک ختن بو بُبَرد
بیگانگی ات چو با دل خویش آیدهر جای که مرهمی زنی نیش آید
هر کاو درمی به خون دل جمع آردمی نگذاری تا به تو می نسپارد
آنجا که بود عالم و ظالم سرداربر تخت بود عالم و ظالم بردار
هان تا تو چو ظالمان ستمها نکنیوندر دل خستگان المها نکنی
شاها چو به محشر اندر آرند تو راوانگاه زکرده ها شمارند تو را
چون مظلومی کند به یارب کارینی زن کند آنجا و نه مرکب کاری
هر شه که زعدل شد شعار و شانشنافذ باشد به ملک در فرمانش
آزار چو باز و آز چون بط منمایچون بوم سوی سلامت طبع گرای
نزدیک کسی که عاقل و هشیار استآزردن یک مور و مگس بسیار است
دل را غم تو سوخته جان خواهد کرداین قلب شکسته را روان خواهد کرد
طاووس جمال تو چو پرواز کندسیمرغ امید جلوه آغاز کند