دفتر شعر
۱۱۵ شعر در این دفتر
رو دیده بدوز تا دلت دیده شودزان دیده جهانی دگرت دیده شود
از خوی بد تو زان همی رنجد کسکاندر نظرت هیچ نمی سنجد کس
از غایت خودپسندی و خودبینیعالم همه نیکند و تو شان بدبینی
خودبین هرگز به هیچ حاصل نرسدتا جان ندهد به عالم دل نرسد
یک دم چو نئی تو عاشق صادق عیشکی دریابی حلاوت صادق عیش
چون خاک به زیر پایها فرسودنبه زانک به عجب آب روی افزودن
گر بر سر دریا نه سبک تر زخسیدایم زچه در پی هوا و هوسی
یکچند دویدیم نه بر راه صواببرداشته از روی خرد پاک نقاب
در عمر درنگ نیست ممکن، بشتابآن قدر که ممکن است از وی دریاب
گر شیر دلی صید هراسان مطلبدشوار شود حاصل آسان مطلب
دل را تو همه جگر دهی افسوس استخود را همه درد سر دهی افسوس است
افسوس که عمر رفت و هشیاری نیستدردا که امید خویشتن داری نیست
تا گوش دلت به غفلت است آکندهدل را تو مپندار که گردد زنده
زین سان که تُوی دیده به خاک آکندهدشوار توان کرد تو را بیننده
این دل نه همانا که تو با راه آییدر راه بقا چو طالب جاه آیی
صد زخم چشید نفس و افگار نشدصد تجربه کرد عقل و بر کار نشد
در هیچ سری مایهٔ اسراری نهکس را خبر از اندک و بسیاری نه
هرگز دل من واقف اسرار نشدروزی به صفا و صدق بر کار نشد
زنهار اگرچه راست می آید کارمغرور مشو چو شاخ در فصل بهار
می میرم ازو و صورت جان در پیشبر آتشم و روضهٔ رضوان در پیش
با دل گفتم درآی از خواب تمامزان پیش که روزگار برگیرد گام
از جام هوس بادهٔ مستی تا کیای نیست شونده لاف هستی تا کی
ای دل اگرت زنفس معزول کنندمیلت سوی مقبلان مقبول کنند
زین سان که تو را بی خودی و بی خبری استبر حال تو باید به دو صد چشم گریست