دفتر شعر
۱۱۵ شعر در این دفتر
از آتش حرص و آز تا چند نفیرای آب زروی رفته پندی بپذیر
گر بر سر نفس عقل را میر کنمبر گردن او زتوبه زنجیر کنم
ای خواجه یقین را به گمان می طلبیوز نکتهٔ آن اگر نشان می طلبی
گر با خردی تو چرخ را بنده مشودر پای طمع خوار و سرافکنده مشو
خود را به طمع درین بلا افکندیبگسل زطمع تا تو درو پیوندی
ای دل چو نصیب تست سرگردانیاز طالع شوم خود چه سرگردانی
در راه طلب زنیست هستی خیزداثبات درستی از شکستی خیزد
صوفی غم جان خور تو غم نان تا کیوز پرورش این تن نادان تا کی
از کم خوردن زیرک و هشیار شویوز پر خوردن ابله و بیکار شوی
قانع به یک استخوان چو کرکس بودنبهتر که طفیل نان ناکس بودن
معشوقه عیان بود نمی دانستمبا ما به میان بود نمی دانستم
از عقل و هنر هر آنک بی مایَه بوداز مرتبه بر بلندتر پایهَ بود
تا در سر تو مایهٔ مایی و منی استآگه نشوی که مایهٔ کار تو چیست
هر ذره که در هوای او گردان استصد چون سر کیقباد و نوشروان است
تا هستی خود را نکنی دامن چاکثابت نشود تو را قدم بر افلاک
به بین نشود کس به تکبّر کردننتوان به تکلّف شبه را دُر کردن
ای خلقت تو زخاک وز آب منیچندین چه تکبّر کنی آخر چو منی
از کبر مدار هیچ در دل هوسیاز کبر به جایی نرسیده است کسی
آن کس که سرشته باشد از آب منیاو را نرسد که او کند کبر و منی
دردا که تو از غرور وز بی خبریبس بی خبری از آنچ بس بی خبری
الورد یقول بعد ما کنت اناسقد صرت من العجب مهانا واداس
ای خسته و بسته از پس بینی خویشبینی که چه بینی تو زخود بینی خویش
از خود بینی اگر شوی مست غروردوران فلک بر تو شود دیدهٔ مور
ای نفس به سوی حق چنین نتوان شددر حضرت او بی دل و دین نتوان شد