دفتر شعر
۱۰۳ شعر در این دفتر
سلطان خودم خدمت سلطان نکنموز بهر دو نان خدمت دونان نکنم
گر عاقلی آن بکن که یزدان فرمودوآن چیز که خیر تست او آن فرمود
در خدمت مخلوق امانی نبودجز دردسر و کندن جانی نبود
چون نیستم از امیر جز دردسریخواهی پدر امیر و خواهی پسری
بگسل دل خود را تو زپیوند امیربیزار شو از امیر وز غیر امیر
تا بتوانی ضد خداوندی گیربا صبر بکوش و کنج خرسندی گیر
در دست مگیر سخت مال دگرانکاین مال تو هست پایمال دگران
تا در پی این فزون و آن کم باشیحاصل همه آن بود که با غم باشی
چندانک تو را به خود بود دسترسیمگذار که آزرده شود از تو کسی
بر نفس خودت نئی به کلّی ظالمآن کن که دلی از تو بماند سالم
در راه کرم کوه به کاهی بخشندصد گونه گناه را به آهی بخشند
در راه توَم گر زیم و گر میرمدل بر که نهم چون زتو دل برگیرم
از بخت بدت اگر شکایت باشدیا درد دلت ازو به غایت باشد
چشم ار ز ادب به توتیایی نرسددر درویشی هیچ صفایی نرسد
با قوّت پیل مور می باید بودبا ملک دو کون عور می باید بود
هر چند کسی نیست که هست الّا اوباید که تو فرق بینی از خود تا او
چون می ناید زما دمی درخور اوما را نبود هیچ مقامی بر او
غوّاصان را اگرچه بیمی نبوددر هر صدفی دُرّ یتیمی نبود
این راز درونی مشمر کاری خردکاین جای نه صاف می گذارند و نه دُرد
گفتی به شب آیمت [که] بیگاه شودباشد که زبان خلق کوتاه شود
هر کاو به وفا گرفته مسکن داردوز عقل درون خویش خرمن دارد
آنجا که عنایت خدایی باشدفسق آخر به زپارسایی باشد
او را خواهی، بگیر یک دم کم خوددر عالم او کی رسی از عالم خود
شش پنج کسی زند که بازی داندو اندازهٔ کوتاه و درازی داند