دفتر شعر
۱۰۳ شعر در این دفتر
گفتم اثری از غم تو می بایدوآنگه پس از آن اگر بمیرم شاید
اشکم ز دو دیده تا به دریا برسداین نالهٔ من تا به ثریّا برسد
می آید و بی دل دو هزار از چپ و راستمی دید نهانی که که افتاد و که خاست
تا آتش رخسار تو را دود نبودروزیم به بوسه ای نبودم خشنود
آن خط که از آن ماه دل افروز دمدبر رغم من خستهٔ دلسوز دمد
آن قوم که راه بین فتادند و شدندکس را ز یقین نشان ندادند و شدند
گر دل زتو بگسلد فراموشش بادوز باد تو در آتش غم جوشش باد
نفس سره ام همّت گردون نکشدرگ از تن من به جز فریدون نکشد
در کوزه نشست گل چو رخسارش دیدتا خون دلش در دل قاروره چکید
گفتم که شبی با تو توانم دم زد؟ابرو ز سر خشم خم اندر خم زد
بلبل همه شب به درد دل می نالیدخون دل خود در رخ خود می مالید
گر هیچ سوی زلف تو راهی باشدهر تار به دست دادخواهی باشد
قصّاب چو گوشت از سر دست بداددر پهلوی دل زد که خریدار افتاد
هر کارد که از کشتهٔ خود برگیرداندر دهن و لب چو شکر گیرد
چشم سیهت که ناف آهو دارددر هر مژه صد هزار جادو دارد
فریاد که آن سرو چمن میجنبدوآن راحت جان انجمن میجنبد
بر حرف دم از دل چو نقط میافتدافسوس که خواجه در غلط میافتد
جان را دگر اقبال ز در باز آمددل را دگر آبی به جگر باز آمد
روز رخ تو کسوت شب می داردشب جانب روز تو عجب می دارد
آن یافت که بودم به ملولی گم شدصد گونه فضایل به فضولی گم شد
گر دل زتو وصل دید اگر هجران دیداز غایت اخلاص همه یکسان دید
دانی که چرا سیاه گشت آن رخسارمن باز نمایم سبب آن هشدار
گر دست به جانان برسیدی آخراین درد به درمان برسیدی آخر
بخشش نکند به جز که مولای دگرجان دل ندهد به جز دلارای دگر